
نگاهی به آثار «ماریو بارگاس یوسا» برنده نوبل ادبیات 2010
با نوشتن خودم را تکثیر می کنم
محسن دانش
«شعر ضمیر جهان است، با آن به لایه هایی از زندگی دست می یابیم که با شناخت عقلانی و هوش منطقی به آنها دسترسی نداریم. یعنی دره های عمیقی که لازمه راه یافتن به آنها پذیرش خطرهای جدی است. فقط از راه حدس و باطن است که می توان به شعر رسید نه از راه عقل. من وقتی می نویسم خودم را تکثیر می کنم، دو نفر می شوم. هم نویسنده، هم خواننده. چون همیشه خودم را جای خواننده می گذارم تا بفهمم چه چیزی خوب است و چه چیزی بد. سعی می کنم خودم را با دو چشم دیگر بخوانم و با نگاهی دیگر، طوری که انگار نمی دانم قرار است چه اتفاق بیفتد. یک قصه خوب، قصه ای است که بتواند فاصله میان نویسنده و خواننده را از بین ببرد. ادبیات به زندگی کمک می کند و شکاف ها و کمبودهای زندگی را با تخیل و ابداع پر می کند. نوشتن نوعی آزادی بیان است. باید به کسانی که ادبیات را تفنن و تفریح می دانند، بگویم که سخت در اشتباهند، چرا که ادبیات مسوولیت های بزرگ اجتماعی و زیبایی شناسی را بر دوش دارد». این جملات از «ماریوبارگاس یوسا» نویسنده نامدار پرویی است که چندی قبل به عنوان برنده جایزه نوبل ادبیات 2010 معرفی شد و طی اظهار نظری گفت: تا آخرین روز زندگی ام نوشتن را ادامه خواهم داد. فکر نمی کنم کسب جایزه نوبل تغییری در نگارش، سبک و موضوعات من ایجاد کند؛ امیدوارم که این جایزه فقط زندگی روزمره مرا تغییر دهد. دوست دارم کتاب ها روی کاغذ چاپ شوند تا در اینترنت. در عصر کتاب های الکترونیکی و دیجیتالی، چیزهای ارزشمندی ممکن است از دست بروند. امیدوارم فناوری های جدید منجر به پیش پا افتادگی محتوای کتاب ها نشود.
«یوسا»، نویسنده ای صادق است که به نوعی زندگی شخصی اش در پس زمینه داستان هایش به چشم می خورد. او تجربه هایش را با زیرکی تمام در لفافه ای از خلاقیت می پیچد و به خورد خواننده می دهد و در عین حال مخاطب را با نوعی اتوبیوگرافی خلاقانه همراه می کند.
نوشته های او درد مشترک آدم ها را فریاد می کشد و با لحظه لحظه زندگی پیرامونش نفس می کشد و همین امر سبب مانایی یوسا در ادبیات جهان شده است. ویژگی آثار او به تصویر کشیدن خشونت و اعمال قدرت در آمریکای لاتین است. به اعتقاد او خشونت سر منشاء همه مشکلات جوامع عقب افتاده است و این امر رسالت سنگینی بر عهده نویسنده می گذارد تا با برون نگری رئالیسمی، دست به قلم شود و از ناگفته های پنهان پرده بردارد. از این منظر، یوسا نقطه مقابل نویسندگانی درون گرا چون «ویلیام فاکنر» است. یوسا در آثارش نگاهی عدالت جویانه را پیش می گیرد و در این رهگذر، یکی از رمان های شاخص وی، «چه کسی پالومینومولرو را کشت؟ است که در آن نبود عدالت اجتماعی را نشانه می رود. یوسا در کنار «کورتاسار، گارسیا مارکز و فوئنتس» چهار نویسنده بزرگی هستند که به شکوفایی ادبیات آمریکایی لاتین، کمک قابل توجهی کردند، از این نویسنده تاکنون کتاب های «سال های سگی، جنگ آخرالزمان، مرگ درآندوسوربز» به فارسی ترجمه شده است. یوسا برخلاف سبک نوشتاری «مارکز» که بر پایه رئالیسم جادویی بنیان شده، در هنگام خلق یک اثر ادبی، واقعیت محور است، اما واقعیتی که با تخیل جادویی در نمی آمیزد و نشانی از جادوهای قلمی سبک یاد شده ندارد. در آثار او مستندات تاریخی و اجتماعی بسیار پررنگ است و نگاه پژوهش گرانه او را در جای جای رمان هایش می توان مشاهده کرد. برای او تحقیق جامعه شناختی به همان اندازه اهمیت دارد که روایت ساختاری یک اثر به مثابه متنی یکدست و روان. خودش در جایی گفته است: «من بیشتر به ادبیات واقع گرا گرایش دارم که سالها در جست و جویش بوده ام و آن را نزد نویسندگانی چون: فلوبر، داستایوفسکی، تولستوی و بالزاک یافته ام. همچنین در خود داستان چیزی که بیشتر برایم ارزش دارد، عناصر راوی و زمان است. راوی مهم ترین شخصیت است، چون تمام اتفاقات و نحوه رخ دادن آنها در زمان به او وابسته است.»
شاید از یک منظر بتوان یوسا را دنباله رو سبک نوشتاری «بورخس» دانست، اما به هر حال واقعیت های اجتماعی در کارهای یوسا بسیار پر رنگ تر است. رئالیسم این نویسنده تلخ و بسیار گزنده است. او هم علاقه مند به استفاده از نمادها و نشانه هاست اما در این مسیر، هیچگاه مانند نویسندگانی چون «پائلوکوئیلو» به ورطه درون گرایی عرفانی کشیده نمی شود و بر پایه اصلی خود؛ یعنی واقعیت محوری حرکت می کند. از سویی دیگر رئالیسم او تفاوت بارزی با رئالیسم «بالزاک» دارد و آن روایت تلخ و مستند گونه وی از وقایع تاریخی و اجتماعی است که به شکل بارزی در همه آثارش دیده می شود.
یکی از آثار درخشان یوسا، رمان «سوربز» است که در آن به شرح زندگی و جنایات «تروخیلو» دیکتاتور خونخوار دومینیکن می پردازد و به شکلی چند روایتی، از زبان افراد مختلف از جمله خود تروخیلو بیان می شود. این رمان حقارت انسان های در بند کشیده شده و رذالت و فروپاشی انسانیت را در این جوامع به تصویر می کشد و از ویژگی های فنی آن حضور نویسنده در متن است که به شکل مداخله جویانه، بر باورهای مخاطب، تأثیر می گذارد. البته شاید بزرگترین نقطه ضعف این رمان کشدار بودن و توصیف بیش از حد رخدادهاست که خسته کننده به نظر می رسد، اما از سویی دیگر تاکید نویسنده باهوشی چون یوسا بر این امر می تواند آدم را به شک بیندازد که شاید این نیز ترفندی هوشیارانه برای نشان دادن تو خالی بودن زندگی آدمهای دیکتاتور منش در آمریکای لاتین است. ویژگی دیگر یوسا، پرهیز از تکرار شدن در آثارش است که گواه آن نقل قولی از او چندین سال پس از انتشار رمان «گفت و گو در کاتدرال» است: «فکر نمی کنم دوباره به چنان توش و توانی برسم که رمانی مثل این (گفت وگو در کاتدرال) بنویسم.»
او همچنین در اغلب نوشته هایش با تکیه بر ساختار گفت و گو، کمترین بهره را از روایت صِرف می برد و بدین ترتیب به خواننده فرصت دوباره ای برای قضاوت می دهد و او را از تصمیم گیریهای قطعی و شتاب زده باز می دارد.
یوسا در 26 سالگی رمان درخشان و تأثیرگذار «عصر قهرمان» را نوشت که با مقبولیت جهانی همراه بود. در کارنامه این نویسنده توانا رمان هایی چون: «در زندگی واقعی آلخاندرومانیا» «چه کسی پالومینومولرو را کشت؟» «بهشت آنجا» «سوربز» «جنگ آخرالزمان» «گفت و گو در کاتدرال»، «خانه سبز»، «شهر و سگ ها»، «لیتوما در میان کوه های آند» و پژوهش هایی مانند :«زبان هیجان»، «نامه هایی به رمان نویس جوان»، «ماهی در دریا»، «واقعیت پوشیده»، «میان سارتر وکامو» و «چرا ادبیات» به چشم می خورد. همچنین نمایشنامه های: «دیوانه ایوان ها» و «شوخی» نیز از نوشته های اوست. اکثر آثار یوسا به زبان های فرانسوی، ایتالیایی، پرتغالی، انگلیسی، آلمانی، روسی، فنلاندی، ترکی، ژاپنی، چینی، چکی، عربی و فارسی برگردان شده است.
او حدود دو دهه در میان نامزدهای دریافت جایزه نوبل حضور داشت و جوایز معتبری چون: «سروانتس» و «دن کیشوت»، نشان لژیون دنور فرانسه، پرنس آستوریاس، تی.اس.الیوت، ناشران آلمان، ناباکف آمریکا و دکترای افتخاری دانشگاه آکسفورد را کسب کرد.
نگاهی به فرهنگ لالاییخوانی در جامعه امروز؛
لالا، لالا، گل گندم

محسن دانش
لالا، لالا، گل گندم/ تو میگریی، مو میخندم/ لالا، لالا، گل نارم/ تو خو رفتی، مو بیدارم/ لالا، لالا، گل زردم/ نبینم داغ فرزندم/ لالا، لالا، گل نرگس/ که بد بر تو نیا هر گس/ لالا، لالا، گل خیری/ چرا آروم نمیگیری/ لالا، لالا، به گل مانی/ به آب زیر پل مانی/ سحرگاهان که برخیزی/ به خرمنهای گل مانی
هر کدام از ما در طول زندگی دست کم یکبار با نوای سحرانگیز مادر یا مادربزرگمان به خواب شیرین کودکی فرو رفتهایم. خوابی که وقتی بزرگتر میشویم، حسرتش را میکشیم و دلمان پر میزند برای تکرار آن روزهای روشن و پاک.
لالاییها سند محتوم هویت فرهنگی این آب و خاک است. زمزمههای ماندگاری که به خوبی نشانگر وضعیت فرهنگی مردم کوچه و بازار در طی قرنهای گذشته است. واژههایی که در عین سادگی و بیپیرایگی، بار معنایی و انسانی والایی را در دل خود دارند و از این منظر میتوان آنها را شعر مجسم تاریخ نام نهاد، تا جایی که «صادق همایونی» پژوهشگر برجسته فرهنگ مردم در کتاب «زنان و سرودههایشان در گستره فرهنگ مردم ایران زمین» میگوید: شاید تاکنون توجه زیادی به حضور زنان و تأثیرشان در ماندگاری و بقای ترانه و استمرار آنها در مراسم گوناگون فردی و اجتماعی نشده است. آنها با تلاش شگرف خود، بندبند زندگی مردم این دیار را زندهدلانه و جسورانه به ترانه پیوند زدهاند و هیچ مظهری از مظاهر حیات را از شعر بیبهره نگذاشتهاند تا جایی که میتون آنان را شاعرترین زنان جهان دانست.
از نظرگاه او، لالاییها بسیار سادهاند، کلمات و اصطلاحاتی که در آنها به کار گرفته شده نیز چنانند و این سادگیها با چنان صمیمیت و نرمشی همراهند که هنگام خواندنشان، پنداری مادر با کودکش سخن میگوید و عمدتاً در اوزان هجاییاند، هر چند استثنائاتی دارند که گاه انطباق یافتنشان با اوزان عروضی تصادفی است، دلیل آن هم روشن است، زیرا صرف نظر از آنکه سرایندگانشان را با عروض کاری نبوده و نیست، بار سنگین اوزان عروضی را با خود ندارند.
به اعتقاد او، گاه ممکن است دو مصرف یا دو پاره یک بیت لالایی، از نظر هجا در یک یا دو هجا متفاوت باشند که در این صورت خوانندگان با کشدار یا کوتاه کردن یکی دو تا از کلمات در نقاطی معین، آن را تنظیم میکنند که اصلی کلی در اشعار هجایی است. از آن گذشته ریتم و آوای اوزان هجایی را به سهولت میتوان یاد گرفت و نیاز به آموزش چندانی ندارد، زیرا به طبیعت انسان از نظر بیان احساس بسیار نزدیک است.
همایونی میگوید: بعضی میکوشند که لالاییهای بسیار ساده و روان را هم در حیطه اوزانی چون تکرار دوباره مفاعیلن یا مفاعیلن مفاعیلن، مفاعیل به شمار آورند که البته در بسیاری از آنها که به گونه دوبیتی است، میتوان این انطباق را پذیرفت، اما در مورد لالاییهایی که فقط از دو جزء یا دو پاره و یا به زبانی دیگر دو مصرع تشکیل شدهاند و گاه بیت دومشان تکرار آهنگین لالایی است یا دنبالهرو دو مصرع نخستین، با همان تعداد هجا و نیز در اکثر قریب به اتفاق لالاییهایی که روایی یا قصهگونهاند؛ این انطباق مصداق نمییابد. در بعضی از لالاییها سادگی و شفافیت و صمیمیت آنان چنان وصفناپذیری جاری است که ریزش آب چشمهساران و بوسه ملایم آب با سنگریزههای رنگارنگ کف جوی را به ذهن متبادر میکنند.
وی میافزاید: لالاییهای هر دیار تحت تأثیر محیط جغرافیایی، آب و هوا، ویژگیهای اقلیمی و منطقهای و نحوه زندگی مردم آن دیارند؛ خصایصی که در همه ترانههای محلی به چشم میخورند. از ویژگیهای ترانههای محلی تأثیر نوع درختان، گرمی و سردی هوا، گلها، حیوانات، انواع شکار و حتی آداب و رسوم آن ناحیه در آنهاست. مثلاً ترانههای مردم مناطق گرمسیری با مناطق سردسیری متفاوتند و حتی نحوه بیان احساسات در آنها فرق دارد. یک ترانه گرمسیری سوزنده، پرالتهاب، عمیق و آتشین است. یک ترانه سردسیری آرام، ملایم و لطیف و یا ترانههای ساحلنشینان که با کویرنشینان فوقالعاده متفاوتند.
وی ادامه میدهد: ناله و شکوه و شکایت از روزگار و ستمهای زمانه و رنجهای ناگفتنی و سوزنده در لالاییها به حد وفور به چشم میخورند. به ویژه رنجی که جامعه چندهمسرگزینی دور از رعایت عدالت بر زنان تحمیل میکرده است. رنجهایی که مهربانیها را میبریده و پس از مدتی موجب بروز شکافهای عمیق در خانواده و دشمنیهای گاه سبعانه در میان فرزندانی که از مادران متعدد بودهاند، میشده که گاه وجود کنیزکان زرخرید و یا زنان به غنیمت گرفته شده در جنگها بر گسترش شعلههای این آتش در محیط خانه دامن میزده است و تاریخ، روایات وحشتانگیزی را از شقاوتها و دشمنیهای برادران و حتی خواهران ناتنی بر لب دارد.
از دیدگاه این پژوهشگر فرهنگ مردم، شعری میتواند بیانگر احساسات یک جامعه و یا یک ملت باشد که توسط توده واقعی و قشر گمنام مردم و بر مبنای بیان صادقانه حس و درک و بینش و تجربه و نیاز همانند جوشش چشمهساران، سروده شده باشد که جز تعداد انگشتشماری از آنان که در تواریخ آمده، بقیه سینه به سینه در طی گذر عمر نسلها، زمزمه شده، جریان یافته و شرایط گوناگونی را در اعصار متفاوت تجربه کرده و دگرگونیهایی در آن ایجاد شده و گاه بسیاری از آنها موضوعیت خود را از دست داده و انبوهی قابل توجه از آنان با گذر از بوتههای گدازان، عیاری شگفتآور یافته و قرنها، زمزمه و تکرار شدهاند، به گونهای که شعر ملی را رقم زدهاند. چرا که صدای درونی احساس و اندیشه یک ملت، یا یک جامعه را، در شعر یک شاعر، یا چند شاعر یا در اشعار شعرای یک دیار نمیتوان یافت؛ بلکه شعر ملی در بطن شکوفای ترانههای فولکلوری که ریشه در زندگی و حیات جامعه در طول قرنها با همه زیر و بالاهای پنهان و آشکار داشته و دارند، نهفته است.
فرصت لالایی خواندن نداریم!
«سحر علیزاده» مادری که در حال خرید بستنی برای کودکش است، لالایی خواندن برای بچهها را در این زمانه پرشتاب، کمی غیرمعمول میداند و میگوید: این روزها همه به فکر پر کردن شکم بچههایشان هستند و کسی فرصت لالایی خواندن ندارد!
او که در یک مؤسسه خصوصی در دو نوبت صبح و عصر کار میکند، معتقد است: لالایی خواندن مال زمانهای قدیم است که مادران از صبح تا شب در کنار فرزندانشان بودند و دغدغه نان شب نداشتند. با این اوضاع و احوال، اگر بتوانیم چند ساعتی را با بچههایمان باشیم، باید کلاهمان را بالا بیاندازیم!
«رؤیا حیدری» مادر جوانی که سرگرم خرید کتاب کودک است، با اشاره به اهمیت لالایی خواندن در پرورش شخصیت فکری بچهها میگوید: لالایی ابراز مهربانی مادر نسبت به فرزند است و در حالی که سرگرم سخنرانی در این خصوص است از او میپرسم: آخرین باری که برای فرزندت لالایی خواندی، کی بود؟ با حالتی متعجبانه و غافلگیر شده، پاسخ میدهد: نمیدانم! راستش من اصلاً لالایی بلد نیستم، اما لالایی خواندن را خیلی دوست دارم.
لالایی خواندن در خون زنان ایرانی است
«زینت احمدی»، مادربزرگ فرتوتی که قصد عبور از خط عابر پیاده را دارد و منتظر کمک است، با لبانی خشکیده و دستانی لرزان میگوید: لالایی خواندن در خون زنان ایرانی است. من هر وقت به دیدن نوههایم میروم و شب را در منزل پسرم سپری میکنم، برای آنها لالایی میخوانم تا خوابشان ببرد.
او با اظهار تأسف از فراموش شدن این سنت دیرینه در جامعه امروزی، میافزاید: همین لالاییهای به ظاهر ساده، فرهنگ پرباری را معرفی میکنند که نباید از آنها غافل شد.
او بازنشسته آموزش و پرورش است و به مادران جوان توصیه میکند از خواندن لالایی برای فرزندانشان شانه خالی نکنند.
«کبری زارع» پیرزنی زنبیل به دست هم که در حال خرید میوه است، اعتقاد دارد: مادران امروزی بیشتر به فکر خودشان هستند تا بچههایشان و برای همه کار وقت دارند جز لالایی خواندن.
او میگوید: دختر خودم دانشجوی سال آخر حسابداری است، اما تا به حال ندیدم برای پسرش لالایی بخواند!
«فاطمه علیپور» نیز که دست پسرش را در دست دارد، میگوید: من شاغل هستم، اما دستکم هفتهای یکی دو بار برای فرزندم لالایی میخوانم و فکر میکنم این کار باعث نزدیکی بیشتر من به پسرم میشود.
او میافزاید: لالایی خواندن از دیرباز در فرهنگ ایرانیها جای داشته و سنت نیکویی است که نباید از بین برود.
از نظر این مادر، لالایی خواندن در کنار قصه گفتن برای کودکان، بستر مناسبی را برای رشد فکری او فراهم میآورد و بسیاری از نویسندگان فردا، از گروه همین بچههایی هستند که با لالاییهای مهربانانه مادرانشان به خواب فرو میروند.
لالاییها میمانند
به هر حال لالاییها هستند و میمانند ولی آدمها میآیند و میروند و چه خوب است که در کنار آموزشهای رنگارنگ شهروندی و مهارتهای زندگی در فرهنگسراهای این شهر، برنامهای هم برای احیای دوباره این فرهنگ پویا و نیکوی لالاییخوانی داشته باشیم و در این مسیر از تجربه مادران دیروز که بسیاری از آنها در کنج عزلت خانههای سالمندان، نفسهایشان را شماره میکنند و پژوهشگران این حوزه، بهره ببریم و یادمان بیاید، نجواهای عاشقانه مادر یا مادربزرگی که میسرود:
لالا، لالا، گل سوسن/ سرت بذار، لبت بوسم/ لالا، لالا، سیادونه/ که بابات در بیابونه/ لالا، لالا، گل نعنا/ بابات رفته، شدم تنها/ لالا، لالا، گل یاسم/ نگین سبز الماسم/ لالا، لالا، گل نارم/ تو خو رفتی، مو بیدارم/ تو خو رفتی، مو...
نگاه «منصور پایمرد» به رندان قلندر و دلق بسطامی در اشعار حافظ
خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم
محسن دانش
«در تقابل با خرقه صوفی، شطح و طامات، دلق بسطامی و سجاده طامات، خلوتیان و پیر مناجات، میبینیم که حافظ، خرابات، رندان قلندر، چنگ صبحی و جام صبوحی را قرار داده است.»
این جمله را «منصور پایمرد» حافظپژوه دیارمان به انگیزه 20 مهر، بزرگداشت لسانالغیب بر زبان میراند و اظهار میدارد: استاد گرانقدر، محمدرضا شفیعی کدکنی در کتاب مستطاب «قلندریه در تاریخ» که پژوهشی همهجانبه در تاریخ و شکلگیری این مکتب و تأثیرات و تأثرات آن در ادب فارسی است، در بخش 26 این کتاب با نام «جایگاه بایزید در نظام قلندریه» با آوردن این بیت حافظ: «سوی رندان قلندر/ به رهاورد سفر/ دلق بسطامی و سجاده طامات برید» در پیشانی کتاب خود میگوید:
«این دلق بسطامی که خواجه شیراز میخواهد، به رهآورد سفر، برای «رندان قلندر» ببرد چه نوع دلقی بوده است؟ جای دیگری، در هیچ اثری از آثار نظم و نثر صوفیه، اشارهای به دلق بسطامی به یاد نمیآورم. بعد از حافظ و به تقلید از زبان شعری او ممکن است شاعرانی تعبیر دلق بسطامی را آورده باشند. اما قبل از حافظ، ظاهراً، در جایی این تعبیر دیده نشده است. با این همه هرگز نباید فراموش کرد که حافظ، در اینگونه موارد، اهل بافتن و قافیه ساختن نیست. اسلوب هنری او چنین روشی را برنمیتابد. پس باید پذیرفت که چیزی به نام دلق بسطامی در میان صوفیه و یا قلندریه رواج داشته است که او، درین سفر، بـدان اشـــــارت میکند.»(1)
در این گفته و اظهار نظر استاد شفیعی کدکنی دو نکته قابل تأمل است و جای چون و چرا دارد:
اول، با وجود آن که میگویند در هیچ اثری از آثار نظم و نثر قبل از حافظ تعبیر دلق بسطامی دیده نشده است، اما باز تأکید دارند که باید پذیرفت چنین چیزی به نام «دلق بسطامی» وجود داشته است که حافظ آن را میخواهد به رهآورد سفر، به سوی رندان قلندر ببرد. پس استاد شفیعی کدکنی، دلق بسطامی را به معنای حقیقی آن گرفته و آن را نوعی لباس صوفیانه یا قلندرانه دانستهاند که پوشیدن آن بین قلندران رایج بوده است.
دو دیگر، شفیعی کدکنی، دلق بسطامی را در این بیت، به نظر مساعد نگریسته و آن را از دیدگاه حافظ دارای ارزش دانسته است که «رندان قلندر» با همه آزادگی و بیتعلقی از گرفتن آن شاد میشوند.
اجازه بدهید ابتدا به بحث درباره نکته دوم بپردازیم و بعد به سراغ مطلب اول برویم.
سه بیت آغازین غزل مورد بحث را با هم بخوانیم تا کمی در حال و هوای آن قرار بگیریم:
خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم
شطح و طامات به بازار خرافات بریم
سوی رندان قلندر به رهآورد سفر
دلق بسطامی و سجاده طامـــات بریم
تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند
چنگ صبحی به در پیر مناجات بریم(2)
1) در بیت اول حافظ نظر خویش را به صراحت درباره «شطح و طامات» بیان میکند و این قبیل اعمال صوفیانه را جزو خرافات و زیادهگویی قرار میدهد.
2) در بیت دوم اگر معنای دقیق «دلق بسطامی» را ندانیم ـ که در این جا نمیدانیم ـ اما حافظ با قرار دادن این ترکیب در کنار «سجاده طامات» نشان داده است که نمیتواند نظر خوشایند و مطلوبی نسبت به این دلق داشته باشد، هرچند که منتسب به نام بزرگ و عزیزی چون بایزید باشد. و این «دلق بسطامی» هم باید چیزی باشد در حد همان «سجاده طامات». و اگر «دلق بسطامی» را لباس خاصی فرض کنیم که بین صوفیه دارای احترام و ارزش بوده است، با واو عطفی که حافظ بین این تعبیـــــــر و «سجاده طامات» آورده، ناگزیر سجاده طامات را هم باید نوعی سجاده مخصوص بگیریم که بین رندان و قلندران رواج داشته و آنها با دیدگاه احترام به آن مینگریستند، کـــه حــافظ به عنوان رهآورد سفر میخواهد آن را برایشان هدیه بیاورد. در حالی که ما در بیت قبل، نظر خواجه شیراز را به روشنی درباره طامات دیدیم.
3) در مصراع اول بیت اول، حافظ از ما میخواهد تا با یاری یکدگر، خرقه صوفی را به خرابات ببریم. چرا؟ چون، چنان که میدانیم خرقه در شعر حافظ نماد ریا و رعونت و زهد و خویشتنپرستی است، و خرابات رمز وارستگی و بیتعلقی و خرق عادات است. پس در این مصراع حافظ به نقد رفتار صوفیان پرداخته و در مصراع دوم همین بیت، متعرض ویژگی اخلاقی دیگری از صوفیان شده است که در گفتار آنها رخ میدهد، و آن شطح و طاماتگویی آنهاست. بنابراین فضای معنایی حاکم بر سه بیت آغازین این غزل، و بافت و محمل سخن به ما اجازه نمیدهد که بخواهیم «دلق بسطامی و سجاده طامات» را به نظر مساعد نگاه کنیم و به آن بار مثبت بدهیم. در بیت دوم، «رندان قلندر» در جایگاه «خرابات» در بیـت اول نــشسته و«دلق بسطامی و سجاده طامات» معادل خرقه صوفیانه قرار گرفته است، که باید به بازار قلندر برده شود تا بیارزشی آن آشکار گردد. و همانگونه که خود استاد اشاره کردهاند، قلندری که حافظ در شعر خویش آفریده ربطی به قلندر تاریخی عصر حافظ ندارد:
«آن چهره ملکوتی قلندر ـ که در شعر حافظ «خشت زیر سر بر تــارک هفت اختر پای دارد» هیچگونه نسبتی با واقعیت تاریخی و اجتماعی قلندریه عصر حافظ ندارد، اما حافظ در جهان آرمانی خویش چنین تبلوری به کلمه «قلندر» داده است که در ذهن خوانندگان شعر او، روز به روز، عزیزتر و قدسیتر و ارجمندتر میشود»(3)
این حرکت از زهد به سمت عشق ، و از پایبستگی به عادات به سوی رهایی و سرخوشی و خرق عادات، به بیت سوم هم کشیده میشود. راوی از مـــا میخواهد تــــــا به همراهی او «چنگ صبحی» به در زاویه یا صومعه پیر مناجات ببریم و با نواختنش، پیر را از صومعه بیرون کشیم تا به تبعیت او، خلوتیان دیگر نیز دست از عمل دراز خود باز کشند و از زاویههای خود بیرون آیند و جام صبوحی گیرند. پس در هر سه بیت به قول کدکنی، تجـــاوز به «تابو»ها دیده میشود. و در غزل مورد بحث، این تابوها چیزهای مقدس و مورد احترام صوفیه است. در تقابل با (خرقه صوفی، شطح و طامات، دلق بسطامی و سجاده طامــات، خلوتیان و پیر منـاجــات) میبینیم که حافظ (خرابات، رندان قلندر، چنگ صبحی و جام صبوحی) را قرار داده است.
اما نکته اول، که فرمودهاند که با همه جستوجوها، اشارهای به «دلق بسطامی» در آثار نظم و نثر ماقبل حافظ نشده است، باید گفت به احتمال نزدیک به یقین این ترکیب ساخته خود حافظ است. و این تعبیر را خواجه شیراز احتمالاً باید بر اساس این شطح معروف «لیس فی جبتی سوی الله»، (نیست اندر جبهام الا خدا)، که به بایزید نیز منسوب داشتهاند، ساخته باشد.(4) همانگونه که مولانا هم در مثنوی معنوی این شطح را از بایزید میداند:
«با مریدان آن فقیر محتـــــشم
بایزید آمد که: نک یزدان منم
گفت مستانه، عیان، آن ذوفنون
لا اله الا انــــا، ها! فــاعبدون
گفت: این بار ار کنم من مشغله
کـــاردها بر من زنید آن دم هله
حق منزه از تن، و من بــــا تنـم
چون چنین گویم، بباید کشتنم
و بعد به هر مریدی کاردی میدهد و سفارش میکند که اگر چنین سخنانی از دهان من خارج گشت حق دارید مرا بکشید. اما بعد:
چون همای بی خودی پرواز کرد
آن سخن را بایزید آغاز کرد
«نیست انـــــدر جبهام الا خدا
چند جویی بر زمین و بر سما؟»(5)
-----------------------------------
پینویس:
1ـ قلندریه در تاریخ، محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران، سخن، 1386، ص 186
2ـ دیوان حافظ، خواجه شمسالدین، تصحیح پرویز ناتل خانلری
3ـ قلندریه در تاریخ، ص 3
4ـ این شطح جز بایزید، به بزرگان دیگری هم نسبت داده شده است. شفیعی کدکنی در تعلیقات اسرارالتوحید آورده: «با این که ابن خلکان «ما فی جبتی سوی الله» را از سخنان حلاج میداند ولی عبارت «لیس فی الجبه سوی الله» به عنوان شطح ابو سعید شهرت یافته و روزبهان بقلی تفسیری از آن دارد که در شرح شطحیات میتوان دید. اسرارالتوحید، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، بخش دوم، ص 816
5ـ مثنوی معنوی، دفتر سوم، تصحیح دکتر محمد استعلامی، انتشارات زوار، 1372، ص1899
کاووس حسنلی، استاد دانشگاه:
شناسایی زبانها و فرهنگهای اقوام گوناگون، از بایستهترین اقدامات فرهنگی است
محسن دانش
«درباره تاریخ ایل قشقایی، ساختار اجتماعی و زبان و فرهنگ و ادب این ایل خوشبختانه آثار متعددی پدید آمده است. نخستین پژوهش مستقل که در قالب کتاب، اما به صورت پلیکپی منتشر شده، اثر حبیبالله پیمان است که با نام «توصیف و تحلیلی از ساختمان اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ایل قشقایی» در سال 1347 از سوی انستیتو بهداشت دانشگاه تهران در شمارگانی اندک منتشر شده است. پس از این اثر، پییر اُبر لینگ کتاب «کوچنشینان قشقایی» را در سال 1974 میلادی به زبان انگلیسی منتشر کرد. او نیز در این کتاب اطلاعات سودمندی را در پیوند با ایل قشقایی گردآوری و ارائه کرده است. پس از این دو اثر، نیز مقالهها و کتابهای گوناگونی درباره ایل قشقایی منتشر شده است. یکی از مقالههای ارزشمندی که در پژوهشهای پس از خود تأثیر بسیار نهاده، مقاله سیروس پرهام است با نام «ایل قشقایی کی و از کجا به فارس آمده است؟». این مقاله در کتاب مجموعه مقالات «ایلات و عشایر» به چاپ رسیده است. پرهام در این مقاله نوشته است: تاریخچه ایل قشقایی بسیار مبهم است و دانستنیهای ما درباره گذشته این ایل، بزرگ ناچیز و ناقص است و پراکنده و جسته و گریخته. به درستی معلوم نیست که ترکان قشقایی در چه زمان و از کدام سرزمین و بر اثر چه عوامل و از پی چه حوادثی به ایران و سپس به فارس کوچ کردهاند.»
این جملات برگرفته از کتاب «یادهایی رها در باد» به قلم کاووس حسنلی، استاد دانشگاه و خسرو رشیدی است که توسط انتشارات تختجمشید در 256 صفحه با بررسی ساختار زبان و شیوه سخن ترکان صفاشهر و مقایسه آن با ترکی قشقایی و آذربایجانی منتشر شده است.
استاد حسنلی در خصوص جایگاه زبانشناسی میگوید: زبان یکی از آشکارترین و مؤثرترین عناصر فرهنگی هر ملت است. زبانها و فرهنگهای گوناگون بشری، هر یک به سهم خویش، دستاوردهایی برای بشر امروزی به ارمغان آوردهاند. شناسایی شایسته ملتها جز با شناخت راست و درستِ زبان و فرهنگ آنها میسر نیست.
وی میافزاید: تنوع فرهنگی و زبانی یک ملت، در صورت حفظ یکپارچگی ملی، همواره موجب پویایی، نشاط و سرزندگی آن ملت است. جامعه ایران یک جامعه چندزبانی و چندقومیتی است. حفظ و تقویت میراثهای زبانی، فرهنگی و هنری اقوام گوناگون ایرانی هنگامی شایسته است که همچون گنجینههایی گرانمایه و سرمایههایی ارزشمند در مسیر گسترش، تقویت و تنوعبخشی به فرهنگ ملی کشور عزیز ایران به کار آید. ایرانِ سرافراز، امروز بیش از همیشه، سزاوار همدلی و همراهی است و هرگونه فعالیت و پویش قومی و زبانی جز در سایه اقتدار ملی ایران یکپارچه شایسته نیست.
وی ادامه میدهد: بررسی و شناسایی زبانها و گویشها و فرهنگهای اقوام گوناگون ایرانی از بایستهترین اقدامات فرهنگی است. به ویژه آن که بسیاری از این سرمایههای گرانبها و درخشان در هجوم زبانها و فرهنگهای غالب و مسلط، رنگ میبازند، کمفروغ میشوند و از میان میروند. در آینه فرهنگها و زبانهای حاشیهای و با بررسی چند و چون آنها، میتوان بسیاری از راز و رمزهای ناشناخته بشری را بازیافت و پرده از روی بسیاری از آنها بازگرفت.
وی میگوید: بارها شنیدهایم که اگر کسی یک زبان بداند، یک نفر است و اگر چند زبان بداند، دیگر یک نفر نیست؛ او همزمان چند نفر است. دانستن زبانهای دیگر – هر زبانی – ظرفیت دریافت، اندیشه و شناخت آدمی را به همان میزان گسترش میدهد. یکی از دستاوردهایی که دانستن زبانهای دیگر دارد، این است که آدمی میتواند آثار پدید آمده – شفاهی و کتبی – در آن زبان را بدون واسطه بشنود، بخواند و دریابد و این توانایی از داراییهای شایسته آن زباندان به شمار میآید. پس چگونه است که متأسفانه برخی از همزبانان ترک، ترکیدانی خود را مخفی میکنند و به جای سرافرازی به این توانایی افتخارانگیز، آن را فرو میپوشند!
وی میافزاید: اگر این اخلاق ناپسند را یکی از آثار دیرین سیاستهای استعماری و استبدادی در کشومان بدانیم، شاید گزاف نپنداشته باشیم. البته این یک اصل کلی است که در کشورهای دیگر نیز تجربه شده است.
«اسکوتناب کانگاش» زبانشناس سوئدی، در کتاب «از شرمزدگی تا مبارزهجویی» نوشته است: در کشورهایی که زبان غالب و حاکم، زبانهای دیگر مادری را به حاشیه رانده و ممنوع کرده است، تکلم به زبان مادری – در زبانهای غیررسمی – با احساس شرم همراه بوده است.
به انگیزه پاسداشت مقام والای زندهیاد «پرویز مشکاتیان» در شیراز
مردی به رنگ عشق
محسن دانش

«راز ماندگاری هنرمند در حضوری کمرنگتر است. هنر با صنعت فرق میکند. صنعت حیاتش را در تکثر و تولید انبوه و هنر در یگانه آفریدن میبیند. هنرهای اصیلی چون شعر، موسیقی و عرفان، هیچگاه نمیتوانند تولید انبوه داشته باشند. بنابراین هنرمندی که به گیشه و گوشه بازار فکر کند، از اول لنگ میزند.»
این حرفها را زندهیاد «پرویز مشکاتیان» استاد بینظیر موسیقی ایرانی در جایی گفته است. این مدرس دانشگاه، موسیقیدان و پژوهشگر موسیقی در سن 54 سالگی در روز 29 شهریور 1388 به دلیل ایست قلبی به ابدیت پیوست و خانواده موسیقی ایران را برای همیشه عزادار ساخت.
به یاد این بزرگوار، عصر امروز در تالار ابوریحان شیراز با حضور استادان و هنرمندان پیشکسوت «مسعود شناسا»، «مسیح افقه» و... مراسمی با هدف تجزیه و تحلیل آثار وی برگزار میشود.
همچنین در این نشست، گفتوگوی تلفنی با هنرمندانی چون: حسن ناهید، اردشیر کامکار و بهداد بابایی در خصوص زندهیاد مشکاتیان انجام خواهد شد.
این هنرمند مانا، کتابهای فراوانی در زمینه سنتور و موسیقی ایرانی تألیف کرده، که از میان آنها میتوان به آثاری چون: «بیداد: دونوازی سنتور»، «پیروزی: چهارگاه، گل آوا: قطعاتی برای سنتور و 20 قطعه برای سنتور» اشاره کرد.
شاید زمانی که زندهیاد مشکاتیان بمترین سیم سنتور را حدود دو پرده پایینتر کوک کرد و به نوعی دوصدایی بودن در سنتور دست یافت، کسی فکر نمیکرد که این امر به ظاهر کوچک تا چه حد میتواند بر گوش مخاطبان عاشق این ساز، تأثیر متفاوتی بگذارد.
او با سرعت خیرهکنندهاش در نواختن ملودی و تغییر کوک سنتور، شنونده را به اشتباه میانداخت و مخاطب احساس میکرد که دو ساز سنتور به شکل همزمان در حال اجرای قطعات هستند.
از دیگر نوآوریهای مشکاتیان، تلاش گسترده او در رفع اتهام ناقص بودن از ساز سنتور است که در اثر «قاصدک»، با اشعاری از زندهیاد اخوانثالث و با صدای مانای استاد آواز ایران، شجریان، به خوبی مشهود است.
او اعتقاد داشت که: «ضعف نوازنده را نباید به حساب عیب ساز گذاشت» و به همین دلیل سنتور را سازی ناقص نمیدانست.
ویژگی کار مشکاتیان تأکید زیاد او بر دورگردانی یا همان مدرلاسیون در آهنگسازی است که اغلب توسط نوازندگان دستکم گرفته میشد و حالت اجرایی به خود نمیگرفت.
اوج این دورگردانیها را میتوان در آلبوم «افق مهر» با صدای زندهیاد ایرج بسطامی و «مقام صبر» با صدای علیرضا افتخاری مشاهده کرد.
این هنرمند والا، تسلط بسیار خوبی بر ردیفهای دستگاهی داشت که شاهد آن قطعه ماندگار «خزان» است که در قالب گروهنوازی در اثر «مژده بهار» شنیده میشود. در این قطعه، ترکیبی از نغمههای تغییر یافته بومی و نغمههای زاییده ذهن آفرینشگر او به چشم میخورد که در ابتدا کلیت کار با وامی از «مقام الله» تربت جام آغاز شده و سپس موسیقی کرمانجهای خراسان و در نهایت فضای موسیقی دستگاهی را برای مخاطبانش ترسیم میکند.
پرویز مشكاتیان متولد 24 اردیبهشت 1334 نیشابور بود.
وی مقدمات موسیقی را از 6 سالگی نزد پدرش، حسن مشكاتیان، آموخت و نخستین كنسرت خود را در سن 8 سالگی در مراسم گردهمایی دانشآموزان در مدرسه امیر معزی نیشابور ارائه داد.
پس از آن، وی در جشنواره موسیقی كه در اردوگاه رامسر برگزار میشد، به دفعات شركت كرد و در تمامی آنها مقامهای ممتاز را به دست آورد.
مشكاتیان سال 1353 در دانشكده هنرهای زیبای دانشگاه تهران قبول شد و همزمان به آموزش ردیف میرزا عبدالله نزد نورعلی خان برومند و ردیف موسیقی سنتی نزد دكتر داریوش صفوت پرداخت.
وی همزمان با آموزش ردیف، مبانی موسیقی و موسیقی ایرانی را نزد استادانی چون دکتر محمدتقی مسعودیه، عبدالله خان دوامی، سعید هرمزی و یوسف فروتن ادامه داد.
مشكاتیان از سال 1354 همكاری خود را با مرکز حفظ و اشاعه موسیقی به عنوان مدرس و نوازنده سنتور و سرپرست گروه زیر نظر داریوش صفوت ادامه داد و دركنار آن به اجرای كنسرت های متعدد پرداخت و در سال 1356 گروه عارف را تشكیل داد.
در همین سال وی در آزمون باربد که به ابتکار استاد نورعلی برومند برگزار میشد، شركت كرد و به همراه پشنگ كامكار مقام اول در رشته سنتور را كسب كرد و نیز به همراه داریوش طلایی مقام ممتاز در ردیفنوازی را به دست آورد.
همکاری با رادیو زیر نظر هوشنگ ابتهاج (سایه) از دیگر فعالیتهای وی درسال 56 بود كه با واقعه 17 شهریور 57، وی و گروهی دیگر از اهل موسیقی به صورت دستهجمعی از رادیو استعفا دادند.
در این سال وی به اتفاق گروهی دیگر از هنرمندان موسیقی و با همكاری گروههای عارف و شیدا مؤسسه چاووش را شكل داد كه حاصل آن انتشار برخی از ماندگارترین قطعات موسیقی سنتی در سالهای 57 تا 62 بود.
تصنیف مرا عاشق با صدای شهرام ناظری (روی شعری از مولانا) و چهار مضراب شورانگیز و قطعه نغمه در دستگاه شور، تصنیف ایرانی (با صدای شجریان در چاووش 6)، قطعه ده ضربی چهار گاه به نام پیروزی و تصنیف رزم مشترك (باصدای شجریان در آلبوم چاووش 7)، و نیز اجرای قطعه در قفس استاد ابوالحسن صبا با تنظیم حسین علیزاده در همین آلبوم از دیگر فعالیتهای مشكاتیان دراین دوره بود.
پس از این دوره مشكاتیان همكاری خود با محمدرضا شجریان را پی میگیرد كه حاصل آن آلبومهای سر عشق (درماهور) بیداد (دستگاه همایون) بر آستان جانان (در شور و بیات ترك)، نوا (مركبخوانی در دستگاه نوا) ، دستان (در دستگاه چهار گاه) و نیز اجرای كنسرتهای برونمرزی به همراه شجریان در كشورهای اروپایی كه تا سال 1366 به طول انجامید.
از سال 67 مشكاتیان همكاری خود با خوانندگان دیگری را هم در دستور كار خود قرار میدهد كه شهرام ناظری (آلبوم لاله بهار)، علی جهاندار (آلبوم صبح مشتاقان)، علیرضا افتخاری (مقام صبر)، ایرج بسطامی (موسم گل، افشاری مركب، مژده بهار،وطن من)، علی رستمیان و حمید رضا نوربخش (كنسرت گروه عارف) از جمله آنها بودهاند.
مشكاتیان در فستیوال موسیقی روح زمین در لندن شركت كرد و مقام نخست این جشنواره را به دست آورد.
برخی از كارهای مشكاتیان نیز با تنظیم چهره هایی چون محمدرضا درویشی (جان عشاق و گنبد مینا) وكامبیز روشن روان (دود عود)، منتشر شدند كه در هر سه این آلبومها محمدرضا شجریان آواز خواند.
برخی از مهمترین قطعات ساخته شده توسط مشكاتیان از سوی علیرضا جواهری نتنویسی و به بازار موسیقی عرضه شد.
مشكاتیان از سال 1376 اجراهای صحنه ای و انتشار آلبوم را متوقف كرد و تا تابستان سال 84 كنسرتی در كشور اجرا نكرد.
در تابستان 84 وی به فكر تجدید ساختار گروه عارف و شیدا برآمد كه حاصل آن اجرای كنسرتی در تالار كشور با صدای شهرام ناظری بود.
مشكاتیان علاوه بر ساز سنتور كه ساز تخصصی وی است با سهتار هم آشنایی كافی دارد و همنوازی سهتار در آلبوم سر عشق را خود وی انجام داده است.

بیا سرشار از امید باشیم
محمدعلی کریمی، شاعر: متأسفانه نگاه به قالب دوبیتی، نگاهی فاخر نیست
محسن دانش
«بیا سرشار از امید باشیم/ تپشهای قشنگ عید باشیم/ همین سوسوی چشمان تو کافیست/ نیازی نیست ما خورشید باشیم.»
«قالب دوبیتی با گذشت سالهای مدید از عمر آن، هنوز هم فضا و رنگ و بوی روستایی خود را حفظ کرده و برخلاف سایر قالبها زیاد دستخوش تغییرات اجتنابناپذیر نوگرایی نشده است. دوبیتی قالبی پر از احساس است که آدم را با خود تا خنکای دشتهای سرسبز و پرطراوت میبرد و شاید مهمترین هدف آن پیوند دوباره انسان با طبیعت بکر خداوند باشد.»
محمدعلی کریمی با تخلص «پرواز» - که به تازگی کتاب او با عنوان «بیا سرشار از امید باشیم» شامل مجموعه دوبیتی و رباعیهایش توسط انتشارات شاملو با یک هزار جلد شمارگان به چاپ رسیده است - با بیان جملات بالا میگوید: دوبیتی شکلی از ادبیات فولکلور منظوم است که سینه به سینه به دست ما رسیده و در کنار فرمهایی چون: مَتَل، چیستان، بحر طویل، لالایی و... همواره از جایگاه والای مردمی برخوردار بوده است، تا جایی که بسیاری از دوبیتیهای باباطاهر، امروزه به شکل ضربالمثل استفاده میشود مانند: ز دست دیده و دل هر دو فریاد/ که هر چه دیده بیند، دل کند یاد/ بسازم خنجری نیشش ز پولاد/ زنم بر دیده تا دل گردد آزاد.
وی میافزاید: متأسفانه نگاه برخی از شاعران و منتقدان به این قالب ادبی، نگاهی فاخر نیست و شاهدیم که گاه شاعر دوبیتیسرا را شاعر نمیدانند و اعتقاد دارند که این قالب، قالب جدی برای محک زدن قدرت و توانایی شاعر نیست. البته این نگاه در خصوص رباعی هم وجود دارد، اما ضعیفتر است. آنها میگویند شاعری که غزل یا مثنوی نگوید، شاعر نیست! این در حالی است که بسیاری از همین افراد که سالهاست در قالبهای غزل و مثنوی طبعآزمایی میکنند، دوبیتی سرودن را نوعی کسر شأن میدانند و از این کار پرهیز دارند!
وی ادامه میدهد: اساس سرودن شعر بر مبنای جوشش است و شاعری که زبان خود را در سرودن دوبیتی راحتتر میبیند، لزومی ندارد خود را مجبور به شعرسازی در سایر قالبها کند. شعر کوششی در ادبیات مانا نخواهد بود و دوره مصرف دارد.
در بخشی از مقدمه این کتاب چنین آمده است: «شعر نجوای دلتنگیهای انسان معاصر است. انسانی که در گیرودار تبصرههای روزمرگی، دلش را به سوسوی فانوسهای دریایی خوش میکند و از فراسوی تاریکیهای روزگار به روشنایی واژهها چنگ میزند، یا انسانی که میخواهد بماند و زندگی را پاس بدارد و از میان خوابهای پریشان بهترین تعبیر را به نظاره بنشیند. شعر فرصت دوبارهای برای نفس کشیدن است. فرصتی ناب که نباید از دستش داد. از بین قالبهای گوناگون کلاسیک، دوبیتی به دلیل بیان ساده و به دور از فلسفهگوییهای متداول سایر قالبها و نزدیکی به زبان عامیانه مردم همواره مورد توجه مخاطبان بوده است. دوبیتی یا همان فهلویات قدیم که یکی از سرآمدان آن، شیخ صفیالدین اردبیلی در سدههای هفتم و هشتم است، دارای وزنی ملایم، زبانی لطیف و ظرافتی عاشقانه است که با ایجاد حس نوستالژیک، مخاطب را با خود همراه میکند و پیامهای ساده زندگی و در عین حال عمیق را با دوری از ابهام و پیچیدگیهای رایج القاگر میشود. امروزه در حافظه جمعی مردم، بسیاری از این دوبیتیهای ساده که به نوعی دورنمای زندگی روستایی و منعکسکننده عشق، هجران، وصال و شیفتگی و... است، جای گرفته و به شکل ضربالمثل بیان میشود. با وجود این که شاعران بسیاری دست به سرودن دوبیتی زدهاند اما تاریخ نشان داده که شمار اندکی موفق به ثبت آثار ماندگار در این عرصه شدهاند و این امر خود گواه سخت بودن کار است و اینکه برخلاف شکل ظاهری دوبیتی، شکل محتوایی و معنایی آن بسیار نیاز به مهارت و ممارست برای قوام یافتن دارد.
به اعتقاد «جلالالدین همایی» دوبیتی را از آن جهت که از دو بیت یعنی چهار مصراع تشکیل یافته دوبیتی مینامد، اما کلمه دوبیتی بر رباعی نیز اتلاق شده و این دو گر چه از دو بیت که در قافیهبندی با هم همانند ساخته شده تشکیل شده، اما در وزن با هم اختلاف دارند.
ملکالشعرای بهار هم معتقد است که این نوع اشعار را در جنوب ایران «چهار بیتو» یا «دو بیتو» به تصغیر مینامند، یعنی دو مصراع از این اشعار را که یک شعر عروضی کامل باشد «دو بیتو» و چهار مصراع را که دو بیت عروضی است «چهار بیتو» مینامند.
به هر حال با توجه به تحقیقات صورت گرفته درخصوص سابقه دوبیتیسرایی، مشخص است که دوبیتی از قالبهای اصیل و ویژه زبان فارسی است و سابقه آن به پیش از اسلام برمیگردد که به تدریج دچار دگرگونیهای فرمی و محتوایی شده است.
به اذعان دکتر شفیعی کدکنی موفقیت دو قالب دوبیتی و رباعی در ادب فارسی و عدم توفیق آن در ادب عرب، نشانگر فارسی بودن این دو قالب شعری است.»
در این کتاب 84 صفحهای مجموعهای از آثار دوبیتی و رباعی محمدعلی کریمی به چشم میخورد که چندی از آن را مرور میکنیم:
جوان و سبز و دایر میشوم باز/ به هر رنگی مغایر میشوم باز/ برای کوچ تا سر حد چشمت/ چه میشد من عشایر میشدم باز.
همیشه از دورنگیها به دوریم/ اگر سختی رسد، سنگ صبوریم/ من و تو با تمام سادگیها/ ستیغ سرکش کوه غروریم.
شبیه چشمهای مهربانت/ به دور از بند هر شک و گمانت/ اگر روزی کنی جراحی دل/ شوم پیوند مغز و استخوانت.
دوباره اول جاده رسیده/ سرک در طول و عرض غم کشیده/ مواظب باش، در پیچ نگاهت/ دل من ترمز خود را بریده.
بهار سینهات پایان ندارد/ کسی در قلب تو جریان ندارد/ پرنده در هوای چشمهایت/ به تنگی قفس ایمان ندارد.
عشق آمد و ما آینهی دق شدهایم/ با اشک اسیر دست هقهق شدهایم/ ما قطره به قطره دست در دست، همه/ باران نشده دوباره عاشق شدهایم.
«جمشید صداقتکیش»، استاد دانشگاه:
برکههای زمان «کُردان شبانکاره» از نظر معماری در جهان بینظیرند
برای نوشتن «کُردان شبانکاره» بیش از 100 کتاب و مقاله مورد استفاده قرار گرفته است
محسن دانش

«کُردان شبانکاره بازماندگان ساسانیان در فارس بودهاند و ایالت شبانکاره شهرستانهای امروزی استهبان، نیریز، داراب و گهگاه فیروزآباد، کازرون و کرمان را به وجود میآورند که از سال 448 هجری قمری به مدت 308 سال با 29 پادشاه، سلطنت میکنند و پایتخت آنها شهر ایگ (در مجاورت ایج کنونی استهبان) بوده و آثار باستانی آنها 40 برکه و مسجد سنگی در کوه میباشد که این برکهها از نظر معماری در جهان نمونه ندارند و مسجد سنگی در کوه مانند تاق بیستون در اندازه کوچکتر میباشد.»
دکتر «جمشید صداقتکیش» نویسنده کتاب «کُردان شبانکاره» با گفتن جملات بالا، میگوید: کردان شبانکاره ناشناختهاند، پادشاهان آنها هم همینطور. واقعاً چند نفر هستند که میدانند ملوک شبانکاره چه کسانی بودهاند؟ کجا زندگی میکردهاند و پایتخت آنها کجا بوده است؟ آیا تاریخ محلی آنان که قسمتی از تاریخ عمومی کشور عزیزمان میباشد، نوشته شده است؟ مسلماً نه!
از حدود سال 1320 خورشیدی به بعد، تعداد پنج شش نفر در کتابهایشان درباره کردان شبانکاره و پادشاهان آنها حداکثر در 10 صفحه مطلب نوشتهاند و ابداً ذکری از آثار باستانی آنها نکردهاند، در حالی که دو مقاله انگلیسی و یک مقاله عربی که دو تای اولی درباره آثار باستانی آنها و سومی درباره پادشاهان آنها نوشته شده است.
وی میافزاید: در سال 1365 در رشته تاریخ دانشگاه شیراز دو درس جغرافیای تاریخی دانشجویی از روستای ایج که در سال 1382 شهر شد، از شهرستان استهبان فارس داشتم. با سابقه ذهنی موجود از کردان شبانکاره و پادشاهان آنها، از وی خواستم درباره روستای ایج و جغرافیای تاریخی آن، گزارشی برای آن درس بنویسد. نوشت، اما ناقص بود. از همان زمان در اندیشه شدم که کار را روی کردان شبانکاره و پادشاهان آنها متمرکز کنم و پژوهش کتابخانهای را آغاز کنم.
وی ادامه میدهد: از آن سوی در سال 1373 کار تدریس در رشته تاریخ دانشگاه آزاد اسلامی واحد داراب را شروع کردم و این فرصت مناسبی شد که روی مسجد سنگی داراب که یکی از آثار پادشاهان شبانکاره میباشد، به صورت میدانی انجام دهم. البته به صورت جدی از سال 1380 مطالعات بررسی آثار باستانی ویرانههای شهر ایگ را تا سال 1384 انجام دادم و بارها برای دیدن این آثار به آثار باستانی ایگ و شهر ایج رفتم.
این استاد دانشگاه میگوید: برای آماده کردن کتاب «کردان شبانکاره» به صورت پژوهش کتابخانهای از بیش از 100 کتاب و مقاله استفاده کردم و برای پژوهش میدانی، بارها و بارها از شیراز به آثار باقیمانده کردان شبانکاره در شهر ایگ رفتم، یعنی مسافت 2355 کیلومتر را با هزینه و اتومبیل شخصی خود پیمودم و چند سال طول کشید تا موفق به چاپ کتاب یاد شده شدم.
وی میافزاید: در مورد پژوهش کتابخانهای مبنای کار را بر این اساس نهادم که شهر ایگ را در سده چهارم هجری قمری بررسی نمایم تا ببینم که پادشاهان شبانکاره که در سده پنجم آنجا را پایتخت قرار میدهند، چه تغییراتی در آن ایجاد میشود. برای این کار، سعی کردم کلیه کتابهای چاپی را که با مقطع زمانی پادشاهان شبانکاره تطبیق میکند – چون نسخههای خطی در دسترس نبود – مطالعه کنم.
وی ادامه میدهد: متأسفانه تمامی منابع موجود درباره پادشاهان شبانکاره، مغشوش، درهم و برهم و گاه اشتباهاتی چون شرح حال یکی را برای دیگری نوشتن دارند و به باور من مغشوشترین دوره تاریخ محلی و تاریخ ایران، تاریخ همین پادشاهان شبانکاره میباشد و چه بسا تاریخ به تخت نشستن یا سقوط و مرگ آنها را نداریم. با این وصف کتاب کردان شبانکاره گوشههایی از تاریخ و آثار باستانی و تمدن کردان شبانکاره را بازگو میکند و تا آنجا که امکان داشته از همه منابع به استثنای مجمعالانساب زامباور، جلد دوم که میگویند فهرست پادشاهان شبانکاره را با آشفتگی نوشته و یک مقاله به زبان فرانسه، استفاده کردهام.
کتاب کردان شبانکاره شامل 343 صفحه و توسط انتشارات علمی کالج منتشر شده است.