هشت پرده
هشت پرده
محسن دانش

پرده اول: همیشه کسی هست که برایش درد دل کنی. حالا فرق نمی کند در دهلیز کدام خاطره پوسیده پژواک حریص انسان معاصر دخیل بسته ای. گاه که بلند می شوی در خودت قدم بزنی، دو خیابان نرفته، نم نم اندوه خیست می کند و دلت برای چای عصرانه لک می زند. از حرمت سنگواره ها که بگذری، مه غریبی به خوابت می برد و تو اسیر رویاهای خردسال، پشت آلونک رو به دریا، دخترکانی را می بینی نجیب با چشمانی ابری و قلعه های شنی که یکی یکی خراب می شوند.
پرده دوم: بزرگ شده ای، آنقدر که در فکرت جا نمی شوی. هفت سین دلت را که خاک می کنی، تازه به یاد فانوس پیر دریایی می افتی و تند تند صدفها را قاب می گیری؛ نگفتمت غربت غمناک ماسه ها اسیرت کند. عرق ریز سال غبار گرفته از سرما، برخود می لرزی و دوان دوان به وهم صخرههای مرموز چنگ می زنی. سر راه چشم می دوزی به ساعت نیلوفر وحشی و فرصتی که نداری. تا عصیان قلعه راهی نیست، حیف که پیر می شوی.
پرده سوم: یک نفس مانده... بر جای می مانی. قرار است بیاید، از کدام سو؟ نمی دانی. با دست های تاول زده از چهار سمت فریاد می کشی: بانوی سپیدپوش رویاهای نیلی... آی، بانوی سپیدپوش رویاهای نیلی... خبری نمی شود. سفره عاطفه ات را که پهن می کنی، در خلسه هفت سین مهر و ماه غرق می شوی... سار، سنگ، سال، سرنوشت، سیاه، سراب...
همیشه همین طور است، کسی که قرار نبود می آید و تو در انتظار کسی که هیچ وقت نمی آید، فسیل می شوی.
پرده چهارم: چشمانش را بست. با اندوهی که نمی دانست چگونه پلک زمین را بتکاند. دوباره تلاش کرد. فایده نداشت. او مرده بود و بی هیچ ردپایی، تنها به خاطرات از دست رفته می اندیشید. بی آنکه بتواند حس کند. دلش می خواست گریه سر دهد، اما نمی توانست. حتی فریادی نکشید. بی اختیار به فکر صدفها افتاد و شروع به شمردن کرد... یک، دو، سه، چهار... سعی کرد دست کم از ته دل آهی بکشد.
پرده پنجم: فرشته ای که بال نداشت، روز سختی را پشت سر گذاشته بود. از اندوه شاپرک های دل شکسته تا ضیافت پرستوهای مهاجر، فرصتی بود که به سادگی از دست رفت. بیچاره فرشته چقدر ساده دل بود. او فکر نمی کرد، حس می کرد، اما دنیای آدم ها خیلی متفاوت است. اگر بال داشته باشی به تو می خندند. باید منطقی بود مثل خط کشی های وسط خیابان، مثل چهار عمل اصلی. اصلاً قواعد بازی فرق می کند، یک در مقابل یک، دو در مقابل دو و... همه برای خودشان، برای دلشان چرتکه می اندازند. مبادا کم بیاوری. سعی کن بازیگر خوبی باشی. اما نمی شود انگار. بازی کردن مال آدمهاست، اما پرنده ها چی، آنها که از صبح تا شام، دنبال تعبیر خواب هستند کی فرصت می کنند روی اندوه دلشان دراز بکشند و شعر بگویند، نمی دانم اصلاً به من چه مربوط که نارون های شهرمان مدام آفت می گیرند، بیا دلمان را خوش کنیم به آدم های مقوایی دور و برمان که هرچه هوار می کشیم، گوش شنوا نمی یابیم.
پرده ششم: یک بار هم که در کوچه اساطیر قدم می زدیم، به من گفت: «زندگی تماشاخانه ای است که یک عده در میزانسنهای دایره ای به دور خود می چرخند و عده ای دیگر به پاسداشت چیزی به اسم «عمر» به تماشای آن می نشینند و گاه اگر در این گیر و دار کسی حوصله اش سر برود و فریاد برآورد: «دیالوگ ضعیف است، زندگی می کنم که بمانم... نه، می مانم که زندگی کنم» همه تماشاگران با ژست بخصوصی انگشت نشانه را به بینی خود نزدیک می کنند و در حالی که ابروهایشان را گره کرده اند، با صدای زنانه ای می گویند: «هیس... ساکت!»
پرده هفتم: گاهی که از من می پرسید: «دوست داشتن برتر است یا عشق؟!» حسابی جا می خوردم. آنگاه به دنبال پاسخی در خور، متن اصلی «پیس» را تند تند ورق می زدم، چندین و چندبار از اول به آخر... از آخر به اول، اما نمی یافتم. بعد ناگهان به یاد می آوردم که جایی خوانده بودم «دوست داشتن برتر است از عشق»
و من هنوز در این فکر غوطه ور که چگونه می توان «دوست داشت» وقتی که هر روز در یکی از خیابانهای شهر می بینی آدمهایی را با لبخندهای سیمانی که دم از دوستی می زنند، در حالی که برایت فاتحه می خوانند و چگونه می توان «دوست نداشت» که آدمی بی عشق، آدمکی بیش نیست.
پرده هشتم: تماشاخانه داشت توی دود سیگار دست و پا می زد. آدمکها با چشمهایی شیشه ای و بی هیچ حسی، به بازیگران ناشی روی سن خیره شده بودند. گهگاه یکی از میان جمع، داد می زد: «احسنت، آفرین»
بعد دوباره سکوت بود و دود.
آهسته از سر جایش بلند شد. از پله های کنار سن بالا رفت، فکر می کرد می خواهد اتفاقی بیفتد، اما نمی دانست چه اتفاقی!
هیچ وقت تا این اندازه عجیب نشده بود. وقتی روی سن رسید احساس کرد خیلی سبک شده بعد انگار کسی به او چیزی گفت. با تمام توانش فریاد زد: «آی... با شماهام!» اما هیچ کس پاسخی نداد. دوباره سعی کرد ولی بی فایده بود.
به آرامی از روی سن پایین آمد. در حالی که اشکهایش را پاک می کرد، زیر لب گفت: «شاید... وقتی دیگر، شاید... از حرمت سنگواره ها که بگذری...»
محسن دانش-تولد 1346 در شیراز-مدیر مستر کلاس استاد خوان مارتین(84) و استاد پاکو پنیا(87)-تدریس گیتار فلامنکو .کلاسیک.پاپ از سال(76) تا کنون-شاعر- نویسنده-منتقد سینما- خبرنگار برتر جشنواره ی فیلم فجر شیراز(85) -تقدیر از جامعه ی اسلامی دانشجوبان علوم پزشکی شیراز در مراسم تجلیل از فعالان سینما و تاتر و اساتید علمی کشور (81)-کسب رتبه ی اول پوشش خبری از کانون پرورشی فکری کودکان و نوجوانان فارس -تقدیر از دانشگاه شیراز برای هفته یژوهش و فناوری فارس(87)تقدیر از حوزه ی هنری فارس(86)-تقدیر از اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی فارس(80)-تقدیر از جشن واره ی شعر و موسیقی جهاد دانشگاهی و...