اساتیر نوین

«بیژن کیا» نویسنده:

اساتیر نوین فردمحور و اساتیر حماسی جامعه­محورند

استوره­ها به شیوه­ای تمثیلی کاوشگر هستی هستند

محسن دانش

استوره روایت یا جلوه­های نمادین درباره ایزدان، فرشتگان، موجودات فوق طبیعی و به طور کلی جهان­شناختی است که یک قوم به منظور تفسیر خود از هستی به کار می­بندد.

«بیژن کیا» نویسنده با بیان این مطلب می­گوید: استوره در لغت با واژه Historia به معنی روایت و تاریخ هم­ریشه است و در یونانی Mythos به معنی شرح، خبر و قصه آمده که با واژه انگلیسی Mouth به معنای دهان، بیان و روایت هم­ریشگی دارد.

وی در توضیح تمایز حماسه و استوره در حیطه داستان می­افزاید: حماسه، داستان منظوم و بلندی است با سبکی فاخر و شخصیت­هایی از قهرمانان و پهلوانانی ملی که اعمال خارق­العاده انجام می­دهند و معمولاً بر اساس تاریخ نانوشته، استوره و آرمان­های مردم یک ملت نوشته می­شود.

کیا استوره­ها را به نوع متقدم و متأخر تقسیم می­کند و می­گوید: استوره­های متقدم یا نوع اول از اساتیر هستی­شناسانه و استوره­های متأخر یا نوع دوم از اساتیر حماسی هستند که هر یک ویژگی­های خاص خود را دارند.

  استوره­های هستی­شناسانه بينشي شهودي دارند، بينش جوامع ابتدايي و تفسير آنها از جهان  به گونه استوره جلوه­گر مي­شده است و هر چند در رديف حماسه، افسانه و قصه­هاي پريان قرار مي­گيرند، اما با آنها متفاوت است. در این گونه آيين­ها و شعاير متبلور مي­شوند، باورهاي انسان نخستين از استوره­ها آغاز مي­گردد و بعدها در زمان­هاي متأخرتر شكل مي­گيرد؛ پس استوره به يك عبارت، دانش انسان نخستين و داشته­هاي معنوي او است؛ دانشي كه بيشتر جنبه شهودي و نمادين دارد و از قوانين علمي ادوار بعد به دور است.

وی ویژگیهای استوره­های متقدم را چنین برمی­شمرد:

1- بیانگر سرگذشتي مقدس هستند

2- در زمان ازلي رخ داده­اند

3- نمادين هستند

4- تخيلي و  وهم­انگيز هستند

5- پدیدارشناسانه و هستی­شناسانه هستند كه چگونه چيزي پديد آمده هستي دارد يا از ميان خواهد رفت

6- به  شيوه­اي تمثيلي كاوشگر هستي هستند.

استوره­های نوع دوم داستان­ها و روایت­های حماسی هستند که زیرساخت‏ آنها استوره‏ است. استوره­ی حماسی همچون استوره هستی­شناسانه گزارشی‏ داستانی از روزگاران نخستین است اما  بن­مایه آن تاریخ و حوادث ملی است و از عصری سخن می‏گوید که‏ انسان تلاش کرده است تاریخ خود را با تفسیر و توضیح جهان درهم آمیزد. حماسه از جنگ‏های ملی علیه نیروهای‏ مهاجم خارجی و نیروهای وهم‏انگیز و خرابی‏آور طبیعی سخن می‏گوید و بازتاب‏ آرمان و کوشش‏های یک ملّت در حال‏ تشکّل است.

وی می­افزاید: ویژگیهای استوره­های متأخرعبارتند از:

1- بیانگر سرگذشت ملتی در بحران است. داستان این گونه اساتیر از اهمیتی ملی و تاریخی برخوردار است یعنی سرنوشت یک ملت در گرو آن است.

2- در استوره­های حماسی نیمه­خدایان  و الهه­ها در داستان دخالت دارند و حتی علل برخی از اتفاق­ها به آنها نسبت داده می­شود. هر جا قهرمان در مخمصه گیر می­کند الهه­ای به کمک او می­آید (مثال جنگ بین هکتور و اشیل در ایلیاد هومر).

3- نیمه­خدایان  یا انسان­هایی با فره ایزدی در آن نقش دارند.

4- حوادث در زمان تاریخ­مدار(هرچند نامشخص) رخ می­دهد

5- نمادين هستند

6- تخيلي و  وهم­انگيز هستند

7- پدیدارشناسانه و هستی­شناسانه هستند كه چگونه چيزي پديد آمده هستي دارد يا از ميان خواهد رفت

8- به شيوه­اي تمثيلي كاوشگر هستي هستند

کیا نوع دیگری از استوره­ها را با عنوان استوره­های نوین یا کوچک طبقه­بندی می­کند و می­گوید: اساتیر نوین در حیطه داستان بازگوکننده­ی آمال، آرزوها، ترس­ها و امیال سرکوب شده انسان معاصر است اما این تمنیات به شکلی اغراق­آمیز و قهرمانانه بروز و ظهور پیدا می­کند و در عین حال این استوره­ها ریشه­های معنائی و مبنائی در اساتیر تاریخی دارند.

اساتیر نوین به بررسی وضعیت انسان در جهان معاصر می­پردازند و به همین دلیل اگر اساتیر متقدم را هستی­محور و اساتیر حماسی را جامعه­محور بدانیم، می­توان اساتیر نوین را فردمحور دانست.

 وی ویژگی­های اساتیر نوین را چنین عنوان می­کند:

1- بیانگر سرگذشت انسان در شرایطی بسیار سخت هستند

2- در زمان مشخص رخ داده­اند

3- علاوه بر وجه اصلی، وجه نمادين هم دارند

4- تخيلي و  وهم­انگيز هستند

5- پدیدارشناسانه، جهان­شناسانه و در بیشتر موارد آینده­نگر هستند

6- كاوشگر وضعیت فعلی بشریت و آینده­گو هستند

7-  نیروهایی فوق بشر و انسان­های فوق قهرمان در آن نقش دارند

8- دارای اثر هویت­بخشی مجدد به ابناء بشر و فرد­محور بودن می­باشند

کوه قاف

رد پای کوه قاف در باورهای مردم

محسن دانش

«عبدالرحمن مجاهدنقی»، پژوهشگر ادبی:

قاف را سرزمین دل و سرمنزل سیمرغ جان و حقیقت و راستی مطلق دانسته­اند

 

می­گویند: «کوه قاف بلندترین کوهی است که کسی را بدان جا راهی نیست و کیخسرو، بیژن، گیو و بهرام گور در این کوه طلسم شده و با ظهور سوشیانت در رکاب او شمشیر می­زنند. در این افسانه­ها، خورشید از پس کوه قاف برمی­خیزد و گاه اهریمنانی که در این کوه ساکن­اند، جلوی تابش آن را می­گیرند، اما از بلندای قاف می­توان به آسمان رسید و جایگاه سیمرغ در کوه قاف است و...»

در منطق­الطیر عطار هم آمده است که مرغان در جست و جوی شهریار خود سیمرغ به جانب قاف پرواز می­کنند و چندان از خان­های پر از خوف می­گذرند که از آنان جز سیمرغ باقی نمی­ماند و درمی­یابند که سیمرغ در خود آنها است و او به ما نزدیک و ما ز او دوریم.

به هر حال گفتنی­های زیادی در خصوص «کوه قاف» وجود دارد، اما در این میان، شاید بد نباشد گفت­وگویم را با مردم کوچه و بازار در خصوص این موضوع بخوانید:

به کوه قاف نروید!

«کوه قاف مربوط به افسانه­هاست. تا حالا نشنیدم کسی نشانی از این کوه عنوان کند. به نظر من کوه قاف اشاره به مکانی دست­نیافتنی دارد که بشر هرگز نمی­تواند به آن برسد.» این جمله­ها را «حسین عزیزی» که خودش را کاسب معرفی می­کند، می­گوید و می­افزاید: «گاهی وقتی می­خواهند با تمسخر تنبلی یک نفر را به رویش بیاورند، می­گویند: مگر قرار است به کوه قاف بروی؟!. به هر شکل، به کوه قاف رفتن، کاری سخت و غیرممکن است که پیشنهاد می­کنم شما هم به آنجا نروید!»

«علی­رضا زمرّدی» پیرمرد سرحالی با موهای یکدست سفید که در انتظار اتوبوس شهری است، کوه قاف را نهایت آمال و آرزوی آدم­ها می­داند و می­گوید: انسان­ها وقتی می­خواهند، نهایت یک چیز را بگویند، آن را با کوه قاف مقایسه می­کنند.

وی می­افزاید: کوه قاف به تعبیر عطار نیشابوری، مرکز دل است، جایی که پرندگان خام به پختگی می­رسند و درمی­یابند که هر کاری را حکمتی است و سیمرغ حقیقی، اصل وجود خودشان است.

«بابک زارعی» جوان خوش­پوشی است با موهای ژولیده که با ایماء و اشاره من، هدفون را از گوشش درمی­آورد و در پاسخ به موضوع طرح شده می­گوید: آقا ما رو گرفتید؟! از کی تا حالا آدرس کوه قاف رو توی خیابون سراغ می­گیرن؟ دوربین مخفیه دیگه، نه... با لبخند کم­رنگی قانعش می­کنم که اصلاً این طور نیست و دوباره پاسخش را جویا می­شوم. او می­گوید: خب، کوه قاف، جایی است که همه می­خواهند بروند آنجا، اما کسی راهش را بلند نیست. مکانی است دور از دسترس که در افسانه­ها به آن اشاره می­کنند. به نظر من، قدیمی­ها این قصه را درست کرده­اند تا نسل­های بعد سر کار باشند! (و با صدای بلند می­خندد...)

کم­کم داشتم ناامید می­شدم که چشمم افتاد به مردی با دست­های زمخت و پینه­بسته در کنار خیابان که سرگرم وصله و پینه کردن کفش­ها بود. به سراغش رفتم و پرسیدم: پدرجان، سلام، شما می­دانید کوه قاف کجاست؟ سرش را بالا آورد و گفت: اگر قرار بود جایش معلوم باشد که به آن قاف نمی­گفتند. گفتم: در ادبیات ایران، منظور از اشاره به این کوه چیست، شما چیزی شنیده­اید؟ پاسخ داد: تا آنجا که می­دانم در شعر عطار از آن یاد می­شود و کوهی است که پرندگان پس از سختی­های فراوان به آنجا می­رسند و در پی یافتن سیمرغ، متوجه اصل وجودی خودشان می­شوند و به خاطر همین است که گفته­اند: هفت شهر عشق را عطار گشت/ ما هنوز اندر خم یک کوچه­ایم، چون عطار شاعر بزرگی بوده و اهل عرفان که حقیقت زندگی را به ما نشان می­دهد. با تعجب پرسیدم: مگر شما شعرهای عطار را می­خوانید! گفت: پسرجان، من زیاد رادیو گوش می­دهم. درباره عطار هم از برنامه­های رادیو شنیده­ام.

جست و جوی کوه قاف

«عبدالرحمن مجاهدنقی» نویسنده و پژوهشگر ادبی نیز می­گوید: قاف در افسانه­ها، کوهی است که گویند گرداگرد زمین را پوشانده و خورشید از پشت آن طلوع می­کند و شب­ها را در چاهی پشت کوه قاف می­گذراند. مکان چشمه آب حیات و دورترین نقطه جهان است. کوه قاف را میخ زمین می­دانستند و جنس آن را زمرد سبز نوشته­اند که بر اساس این باور، علت کبودی آسمان، همان روشنایی زمردینی است که از کوه قاف بازمی­تابد. وگرنه آسمان در اصل از عاج هم سپیدتر است و این نشانگر قدرت افسانه در قدرت­بخشی به جلوه­های طبیعیِ زاده تخیل است. در کوه قاف هیچ آدمی زندگی نمی­کند و در کوهپایه­های آن دو شهر قرار دارد: جابلقا در شرق و جابلسا در غرب. در میزان بلندی این کوه نزد عوام، فاصله کوه قاف تا آسمان را به اندازه قد انسان دانسته­اند. پژوهشگران نام و جایگاه کوه قفقاز را الهام­بخش پدید آمدن این افسانه دانسته­اند. نام قفقاز که در پهلوی کاپ کوه kapkuh آمده، می­تواند با قاف نیز ارتباط داشته باشد.

وی می­افزاید: در آثار جغرافیای اسلامی، کوه قاف را همان کوه البرز دانسته­اند و در آثار زرتشتی کوه البرز کوهی است مذهبی و معنوی که: «ایزد مینوی­مهر، پیش از طلوع خورشید جاویدان، از بالای این کوه برآید و سراسر سرزمین آریاییان را روشن نماید و کوهی است بس بلند و درخشان که بر فراز آن نه شب است و نه تاریکی، نه باد سرد زننده و نه باد گرم مهلک و نه بیماری و آلودگی، و منزلگاه ایزدمهر است.» [مهر یشت بندهای 13-50-51-118]

بر اساس بند هشن: «روییدن آن هشتصد سال طول کشید و کوه­های دیگر جهان همه در مدت 18 سال از این کوه روییدند.» [فصل 12 بند 1]

و در آبان یشت: «کوهی است که هوشنگ پیشدادی بر فراز آن صد هزار اسب و ده هزار گوسفند برای ایزد آبان قربانی کرد» [فقره 21]

و «کوهی است که گرداگرد قله آن، ماه و خورشید و ستارگان دور می­زنند» [رشن یشت فقره 25]

در زادسپرم نیز ضمن نام بردن از کوه­هایی که از البرز رویید، از کوهی به نام کاف نام برده شده که پس از البرز بزرگترین کوه است و کوهی است که از سکستان (سیستان) شروع شده و به خجستان ختم می­شود و آن را کوه پارس هم­نامند. [زادسپرم فصل7 بند7]

وی ادامه می­دهد: در تفسیر این آیه: «ق والقرآن المجید» (سوره ق آیه 1) مفسرینی مثل ابوالفتوح رازی (ج1 ص131)، کشف­الاسرار (ج9 ص237)، فخر رازی (ج7ص411)، بیضاوی (ج2ص455) و منهاج­الصادقین (ج3ص163) صفاتی ذکر کرده­اند که برای نمونه در کشف­الاسرار می­خوانیم: «ذوالقرنین گرد عالم می­گشت تا به کوه قاف رسید و گرد کوه قاف، کوه­های خُرد دید. رب­العالمین کوه را با وی به سخن آورد تا از وی پرسید که: ما انت؟ تو چه باشی؟ و نامت چیست؟ گفت: منم قاف، گرد عالم درآمده، گفت: این کوه­های خرد چیست؟ گفت: این رگ­های من است و در هر بقعتی و در هر شهری از شهرهای زمین از من رگی بدو پیوسته است. هر آن زمین که به امر حق آن را زلزله خواهد رسید، مرا فرماید تا رگی از رگ­های خود بجنبانم که با آن زمین پیوسته، تا آن را زلزله افتد.» [کشف­الاسرار ج9 ص274]

(گر چه بعضی مفسرین ذوالقرنین را اسکندر دانسته­اند، مولانا ابوالکلام آزاد با ذکر دلایل، ذوالقرنین را کوروش دانسته. رجوع کنید به کوروش کبیر ذوالقرنین، باستانی پاریزی)

مجاهدنقی می­گوید: صوفیان قاف را سرزمین دل و سرمنزل سیمرغ جان و حق دانسته­اند و در توصیف قاف آورده­اند: «جوانمردان طریقت و ارباب معرفت سرّی دیگر گفته­اند در معنی ق. گفتند آن کوه که گرد عام درکشیده نمود کاری است از آن قاف که گرد دل دوستان درکشیده، پس هر که در این دنیا خواهد که از آن قاف درگذرد، قدم وی فرو گیرند، گویند: و راهِ این قاف گذر نیست. همچنین کسی که در ولایت دل و صحرای سینه قدم زند، چون خواهد که یک قدم از صفات دل و عالم سینه با توایم: انا عندالمنکسره قلوبهم من اجلی» (کشف­الاسرار ج9 ص283)

وی می­افزاید: در ادبیات فارسی قاف را نشیمن سیمرغ و عنقا ذکر کرده­اند. بر اساس فرهنگ آنندراج: «نام کوهی است که گرداگرد عالم است و گفته­اند از زمرد است و پانصد فرسنگ بالا دارد و بیشتر آن در میان آب است و هر صباح چون آفتاب بر آن افتد شعاعش سبز نماید و چون منعکس گردد کبود شود.»

و بر اساس معجم­البلدان: «در پس او عوالم و خلایقی­اند که تعداد آن را جز خدای تعالی نمی­داند.»

و در نزهه­القلوب: «همه بیخ کوه­ها بدو (به قاف) پیوسته است. حق سبحانه و تعالی را (چنانچه) با قومی غضب بوده باشد و خواهد که بدیشان زلزله فرستد، فرشته را که بر کوه قاف موکل است امر آید که تارک و بیخ آن کوه مطلوب را بجنباند و در آن زمین زلزله افکند. والعهده علی­الراوی. چون کوه قاف را اصل کوه­ها نهاده­اند، اگر چه این از عقل دور است، این قدر شرح آن نوشتن درخور بود.» (نزهه­القلوب ص198.

وی ادامه می­دهد: سیمرغ، این مرغ افسانه­ای بر اساس نگاره­ها مرغی است با دم طاووس، بدن عقاب و سر و پنجه­های شیر. چون بر بسیاری از جاها و ظرف­ها نقش بسته، عده­ای معتقدند نشان رسمی شاهنشاهی ایران (خصوصاً نشان شاهنشاهی ساسانی) بوده است. سیمرغ در اساتیر، دانا و خردمند است و به رازهای نهان آگاهی دارد. زال را می­پرورد و همواره از او پشتیبانی می­کند. رستم را در نبرد با اسفندیار رویین­تن یاری می­رساند و در منطق­الطیر عطار مبنای یک داستان عرفانی قرار می­گیرد. بسیاری از محققان در این داستان، سیمرغ را رمزی از وجود حق­تعالی دانسته­اند. (مثل دکتر شفیعی کدکنی) و بعضی سیمرغ را رمز جبرئیل می­دانند (مثل دکتر پورنامداریان)

این پژوهنده ادبی می­گوید: قاف که ممکن است با کاف البرز مرتبط باشد و اساتیر آن از اساتیر مربوط به البرز سرچشمه گرفته باشد، اصل و اساس و پایه و مایه همه بلندی­های جهان و منزلگاه ایزدمهر و فروغ و روشنی و صفا بوده است و در قرآن کریم مظهر قدرت و قدوسیت گردیده، و در اساتیر با ذوالقرنین که به مطلع و مغرب شمس رسید سخن گفته است.

وی می­افزاید: صوفیان هم که همیشه این­گونه امور را با تغییرات دلکش خود به صورت خاصی درمی­آورند، قاف را سرزمین دل و سرمنزل سیمرغ جان و حقیقت و راستی مطلق دانسته­اند که همه سعی سالک صرف رسیدن به آن می­شود. اما رسیدن به این سرزمین مقصودها بدون مشقت و گذشتن از عقبات صعب سلوک ممکن نیست و سالک ناگزیر است برای گذشتن از این راه بی­نهایت، همرهی خضر کند و دل و جان به هدهد سلیمان سپارد، تا او که از سختی­های این طریق هولناک آگاه است، سالک را به قله این کوه بی­زینهار برساند و کیفیت این منزلگاه عجیب را که قلب و دل و فؤاد از آن اصطلاح می­کنند به او نشان دهد. قاف اغلب در آثار صوفیان به همین معنی، یعنی به اقلیم و فؤاد و کشور دل اطلاق شده که نمونه قاف (به همراه عنقا) در مثنوی مولانا ابیات زیر است:

جان که او دنباله زاغان پَرَد

زاغ او را سوی گورستان بَرَد

هین مَدو اندر پی نفس چو زاغ

کو به قبرستان بَرَد نه سوی باغ

گر روی رو در پی عنقای دل

سوی قاف و مسجد اقصای دل

(مثنوی دفتر سوم ص355)

و نمونه قاف (به همراه سیمرغ) در منطق­الطیر عطار، بدین شرح است:

هست ما را پادشاهی بی­­خلاف

در پس کوهی که هست آن کوه قاف

تا بُوَد کاری از این میدان لاف

گوی ما افتد مگر تا کوه قاف

گفت نتوان شد به دعوی و به لاف

هم­نشین سیمرغ را بر کوهِ قاف

مخاطبان عام را دریابیم

به نظر می­رسد در معرفی شاعران بزرگ کشورمان در میان مردم آنچنان که باید نکوشیده­ایم و همیشه مخاطب ما در برنامه­های کلان تصمیم­گیران عرصه­های فرهنگی و ادبی، مخاطب خاص بوده است.

بسیاری از ما در طی سال­ها حتی یک بار هم نشده دیوان عطار نیشابوری را باز کنیم و بیتی را بخوانیم. در حالی که شعرهای این بزرگمهر ادبیات ایران مشحون از پندها و اندرزهای عملی و راهکارهای سیر و سلوک معنوی است. در جامعه­ای که جوانان ما تا هفت پشت بازیکن­های نامی فوتبال اروپا را از حفظ هستند، آدم دلش می­گیرد که چرا حتی یک بیت از شعر بزرگان ادب این سرزمین را در حافظه خویش نگه نمی­دارند.

مطالعات ادبیات کودک

«سوسن پورشهرام»، پژوهشگر ادبی:

داستان خوب برآیند دو عنصر زیبایی و ساختار است

دوفصل­نامه­های علمی پژوهشی مطالعات ادبیات کودک 2 منتشر شد

محسن دانش

«درخت چنار و سرو سبز، سال­های سال بود که خوب و خوش در کنار هم زندگی می­کردند، اما ناگهان، کلاغ­های خبرچین، این آرامش را بر هم می­زنند و به این ترتیب داستان آغاز می­شود. زمانی که کلاغ­ها از دوستی سرو و چنار باخبر شدند، گفتند: دوستی؟ این دیگر چه قصه­ای است که درخت­ها درست کرده­اند. کلاغ­ها با خبرچینی و دو به هم­زنی میان دوستان خوب – سر و چنار – را به هم زدند و چرخ­ریسک – تنها پرنده­ی دوست آنها در داستان – نتوانست به تنهایی کاری از پیش ببرد. چرخ­ریسک با راهنمایی سنگ و کوه، تا قله­ی کوه رفت و از سیمرغ کمک خواست. روز بعد سی مرغ بزرگ تیزپر، در کنار هم به سوی روستا روی آوردند و کلاغ­ها با دیدن سایه­های پرندگان روی باغ­ها، دسته دسته و هزار هزار به سوی جنگل­های دور و تاریکشان گریختند.»

این خلاصه­ای از داستان «کلاغ­ها» به قلم «نادر ابراهیمی» نویسنده کودک و نوجوان است که در شماره دوم دوفصل­نامه­ی علمی پژوهشی «مطالعات ادبیات کودک 2» از منظر خوانشی ساختارگرایانه توسط «سوسن پورشهرام» به چالش کشیده شده است. این دوفصل­نامه با سردبیری «کاووس حسن­لی»، حاصل فعالیت مشترک مرکز مطالعات ادبیات کودک دانشگاه شیراز و انجمن ترویج زبان و ادب فارسی است و با هدف تقویت روشمندی در پژوهش­های ادبیات کودک و نوجوان و کمک به رشد بیشتر و بهتر نقد و تولید نظریه در عرصه ادبیات کودک و نوجوان ایران به زیور طبع آراسته شده است.

سایر عناوین این دوفصل­نامه عبارتند از: بررسی نقش­های جنسیتی در «خاله سوسکه»، ویژگی­های رابط کاربر کتابخانه­ی مجازی بین­المللی کودکان از دیدگاه کاربران و پیشنهاد یک الگو، بررسی استناد در «پژوهش­نامه» و «کتاب ماه کودک و نوجوان»، بررسی عناصر طبیعت در کتاب فارسی دوم دبستان، در جست­وجوی استقلال: انتخاب متن­های ادبی مناسب برای برنامه­ی «فلسفه برای کودکان» و بررسی مهارت­های تفکر انتقادی در داستان­های کودکان و نوجوانان.

«پورشهرام» معتقد است: شناخت ساختار روایی و توصیف و تشریح آن، یکی از مهم­ترین نکته­ها در پژوهش­های ادبی است، زیرا یک داستان خوب، برآیند دو عنصر زیبایی و ساختار است و داستان از پیوند استوار میان دو عنصر رویه یا سطح و ساختار تشکیل شده است. در حقیقت، ارزش هر داستان در زیبایی نهفته در آن است تا آنجا که ساختار درست یک داستان، می­تواند به زیبایی آن بیافزاید.

وی می­گوید: نقد روایی الگو و روشی مناسب برای تأویل متن است. منتقد با استفاده از تحلیل ساختاری داستان و به ویژه رویکرد نقد روایتی می­تواند به مطالبی ورای آنچه در معنا نهفته است و در نظام صوری متن وجود دارد، دست یابد. در این الگو، داستان مانند مجموعه­ی نظام کلی کنش­ها در نظر گرفته می­شود.

وی می­افزاید: یکی از عناصر مهم در داستان، عنصر «روایت» است. داستان اصولاً طرح روایتی مقدماتی است. ماجراهای روایتی در پیرنگ شکل می­گیرد و سازمان می­یابد. روایت را می­توان همچون جنبه­های در هم بافته­ای از متن یا سخن ادبی دانست. اصطلاح ادبی که برای ساختار روایت به کار می­رود، «پیرنگ» است و بیشتر مطالبی که در سنت ادبی در این باره بیان می­شود، برگرفته از فن شعر ارستو است. پیرنگ، حاصل ترکیب پی­رفتِ زمانی و علیت است. ارستو بر این باور بود که در پیرنگ وحدت یافته، باید توالی پیوسته­ای از آغاز، میان و پایان وجود داشته باشد. «آغاز» سرمنشأ کنشی است که به چیزی بیشتر نظر دارد، «میان» بیانگر چیزی است که گذشته است و آبستن چیزی است که در پی می­آید و «پایان» در پی مطالب پیشین می­آید، اما به چیز بیشتر احتیاج ندارد. در این هنگام است که پی­رنگ کامل می­شود.

سعدی­پژوهی

«کاووس حسن­لی»، استاد دانشگاه:

کلیات فروغی، اصلی­ترین مرجع سعدی­پژوهی است

عشق پاک سعدی و شیرینی بیان او همیشه زبانزد بوده است

محسن دانش

در کتاب «ادبیات ایران در ادبیات جهان» می­خوانیم: « «آندره دوریه» در سال 1636 یعنی در اوایل قرن هفدهم برای اولین بار گزیده­ای از گلستان سعدی را در پاریس ترجمه کرد و به چاپ رسانید. این ترجمه سبب شد تا فرانسویان پیش از هر شاعر دیگری با سعدی آشنا شوند. 68 سال پس از ترجمه گلستان، «گالان»، «هزار و یک شب» را ترجمه کرد. در آلمان «فردریش اکسن باخ» و «ادام اولیاریوس» در سال 1654 به ترجمه آثار سعدی همت گماشتند. «استفن سولیوان» گزیده­ای از گلستان را ترجمه کرد و در اختیار انگلیسی­زبان­ها قرار داد و در آمستردام، «ژانتیوس» متن فارسی را با ترجمه لاتین منتشر کرد. همزمان با ترجمه­های یاد شده، «دوییسبرگ» ترجمه هلندی آن را منتشر کرد. اما باید دانست که آثار سعدی در قرون 18 و 19 اوج گرفت و در کمال شهرت خود واقع شد. در انگلیس، «آدیسون» اولین خاورشناسی بود که مقاله­ای با نام تمثیل فارسی قطره آبی که به مروارید مبدل شد، نوشت و...»

امروز اول اردیبهشت­ماه جلالی، یادروز بزرگمردی است که در تاریخ ادبیات جهان، نظیر او را کمتر می­توان یافت. درباره سعدی نوشتن و گفتن از او، کاری است که تقریباً هر روز در محافل ادبی انجام می­شود؛ ادیبی از فصاحت و بلاغت و پژوهنده­ای از موسیقی کلام این شاعر والامقام سخن می­راند. اما بحث جالبی که شاید کمتر به آن پرداخته شده، زمان تدوین کلیات آثار سعدی به همین شیوه­ای که هست، می­باشد.

«کاووس حسن­لی» استاد دانشگاه در این­باره می­گوید: نخستين كسي كه آثار سعدي را گردآوري كرد و بر آن مقدمه نوشت و متنِ گردآوري شده­ي او بر جاي ماند، علي­بن­احمد­بن­ ابي­بكر بيستون بود. او حدود 30 تا 37 سال پس از درگذشت سعدي (يعني از سال 720 تا 727 هجري) آثار سعدي را دوبار گردآوري و ويرايش كرده و تاكنون آثار سعدي بارها تصحيح و منتشر شده است.

وی می­افزاید: شادروان محمدعلي فروغي نيز در سال­هاي 1316 تا 1320 شمسي بر اساس تعدادي از نسخه­هاي خطي، كليات سعدي را تصحيح و منتشر كرد. كلياتي كه به همت محمدعلي فروغي تصحيح شد- با همه­ي كاستي­هايي كه دارد- هنوز هم اصلي­ترين مرجعِ سعدي­پژوهي است. فروغي در تدوينِ آثار سعدي ترتيبي را كه در بيشتر نسخه­هاي خطي و چاپي بوده، بر هم ­زده و غزليات و قصايد و رباعيات و ترجيعات و ... را بر پايه­ي موضوع آن­ها از نو تقسيم­بندي كرده است. فروغي همچنين نظم گذشته­ي غزل­ها را به هم ريخته و براي استفاده­ي آسان­تر، آن­ها را به شيوه­ي جديد ديوان شاعران، بر پايه­ي ترتيب الفبايي حروف قافيه، تنظيم كرده است.

وی ادامه می­دهد: سعدي افزون بر گلستان، آثار منثور ديگري را نوشته است كه مجالس پنج­گانه، نصيحت­الملوك، و رساله­ي عقل و عشق از آن جمله است. همچنين افزون بر بوستان و غزليات، آثار منظوم ديگري را به يادگار نهاده است كه قصايد فارسي و عربي، ترجيعات، قطعات و رباعيات از آن جمله است.

به اعتقاد این پژوهشگر ادبی ترتيب كتاب­ها و رساله­هاي سعدي در نسخه­هاي خطي بازمانده از گذشته يكسان نيست. اما در مجموع بيشتر نسخه­هاي خطي و چاپي ترتيب آثار او را پس از مقدمه­ي علي­بن­احمد­بن ابی­بكر بيستون اين­گونه آورده­اند: ديباچه (منسوب به سعدي)، مجالس پنج­گانه، نصيحت الملوك، سؤال صاحب­ديوان، رساله­ي عقل و عشق، تقريرات ثلاثه، گلستان، سعدي­نامه (بوستان)، قصايد عربي، قصايد فارسي، مراثي، ملمعات و ترجيعات، طيبات، خواتيم، غزليات قديم، صاحبيه، مقطعات، رباعيات، مفردات، هزليات و خبيثات.

وی می­گوید: عشق پاك سعدي- به ويژه در غزليات-، بي­باكي و صراحت او در اندرز به حاكمان و فرمانروايان- به ويژه در قصايد- و شيريني بيان در دلكش­ترين واژه­ها و شيواترين جمله­ها – به ويژه در گلستان- هميشه زبانزد همه­ي اهل سخن بوده است.

وی می­افزاید: مثنوي ديگري، با نام «كريما» را به سعدي نسبت داده­اند كه در برخي از نسخه­هاي چاپي- به ويژه در پاكستان و هند - منتشر شده است. موضوع اين مثنوي اخلاق است و در بحر متقارب به نظم درآمده است. از اين مثنوي در نسخه­هاي معتبر خطي خبري نيست. زبان اين مثنوي نيز سست­تر از آن است كه بتوان آن را از سعدي دانست.

منطق­الطیر عطار

به انگیزه بزرگداشت عطار نیشابوری؛

پرویز خائفی:

منطق­الطیر عطار از آثار بزرگ

در گذرگاه عرفان است

عرفان عطار، مایه اصلی شاعران پس از اوست

محسن دانش

امروز بزرگداشت عطار نیشابوری، شاعر همیشه مانای تاریخ ادبیات جهان است. شاعری که سیر و سلوک معنوی­اش در مسیر عرفانی، دستمایه بسیاری از شاعران بعد از او قرار گرفته است و به قول «عبدالحسین زرین­­کوب» شعر عطار، آن­گونه که خودش آن را درک می­کند، شعر درد، شعر جنون و شعر بی­خودی است. چیزی است که به قول خودش عقل با آن بیگانگی دارد و با این حال، شعر حکمت است؛ حکمت دینی نه حکمت عقلی.

عطار با آن که تمام مثنویاتش شعر تعلیمی است، داعیه تربیت یا تعلیم اخلاق ندارد. موعظه او ارائه راه­هایی است که سالک را در سیر الی­الله کمک می­کند. منطق­الطیر که ظاهراً خاتمه مثنویات عطار و شرح عالی­ترین تجربه­های سلوک طالب سالک است، منطقی دیگر ورای سایر مثنویات دارد. منطق شاعر در این ماهرانه­ترین و پرشورترین مثنوی وی، منطق عرفان است.

«محمدرضا شفیعی کدکنی» هم اعتقاد دارد که غزل عطار یکی از مهمترین مراحل تکامل غزل عرفانی فارسی است و اگر دیوان شمس تبریزی را نادیده بگیریم، غزلیات عطار مهمترین نمونه­های غزل عرفانی فارسی است و البته آن بخش از غزل فارسی که تحت تأثیر عرفان ابن­عربی شکل گرفته است، از قبیل غزل­های فخرالدین عراقی و شمس مغربی و حتی بعضی جوانب کار خواجه حافظ، به هیچ روی مورد نظر نیست. منظور آن شیوه از غزل عرفانی است که اوج آن را باید در دیوان شمس مولوی جست.

مهمترین ویژگی غزل­های عطار، تناسبی است که میان صورت و معنی در این آثار دیده می­شود. ما «صورت» را به معنی عام کلمه به کار می­بریم که شامل «زبان»، «تصویر»، «رمز»، «موسیقی» و «قالب عمومی» شعر است و «معنی» را برابر «محتوا» یا «پیام»؛ به همین دلیل تناسب صورت و معنی است که در غزل عطار، خواننده هیچ عنصری را زاید احساس نمی­کند و انتخاب تک­بیت از آن بسیار دشوار است. باید غزل انتخاب کرد؛ نه تک­بیت؛ در صورتی که از اغلب شاعران بزرگ غزلسرا، می­توان به تک­بیت­هایی قناعت کرد.

ممکن است خوانندگانی که با غزل حافظ و غزل­های مولوی آشنایی و الفت بسیار دارند، در این گونه غزل­ها به چشم شیفتگی ننگرند؛ اما در خواندن این غزل­ها هیچگاه از دو نکته نباید غفلت کرد: نخست نقش تاریخی این غزل­هاست. اگر تجربه­های سنایی و عطار نبود، بی­گمان دیوان شمس تبریزی مولانا نمی­توانست شکل بگیرد و اگر مجموع تجربه­های سنایی و عطار و مولوی و خاقانی و سعدی و همام و... نبود، غزل­های آسمانی خواجه در روی زمین تحقق نمی­یافت.

«پرویز خائفی» شاعر معاصر شیرازی هم معتقد است که عطار شاعر بزرگی است که از نظر موقعیت زمانی، جایگاه خاصی دارد. پایه عرفان بعد از سنایی با عطار رشد می­کند و گسترش می­یابد تا به مولوی می­رسد و مولانا آن را با زبانی پرشورتر ارائه می­دهد. بنابراین صریح و قاطع می­توانیم بگوییم که اگر مولوی می­گوید:

هفت شهر عشق را عطار گشت

ما هنوز اندر خم یک کوچه­ایم

به راستی حقانیت عطار را ادا کرده است.

وی می­افزاید: منطق­الطیر عطار از آثار بزرگ زبان پارسی در گذرگاه عرفان است و قصه ایهامی و استعاری سیمرغ را در این اثر ارزشمند ادبی می­توان یکی از نمادها و برجستگی­های کار عطار در بیان تصوف و عرفان دانست.

وی ادامه می­دهد: اگر چه عرفان در شاعران قرن­های هفتم و هشتم شکلی دیگر می­یابد اما پایه و اساس عرفان بعد از سنایی با عطار تکامل می­یابد که می­توان درباره آن پژوهش­های گسترده­ای را انجام داد.

خائفی می­گوید: در زبان عطار، عرفان عریان و شاید بتوان گفت از نظر بیانی دارای ویژگی­های خاص این شاعر بزرگ است. این عرفان بعدها با مسایل سیاسی و اجتماعی قرن هشتم، آمیخته و تبدیل به شعری می­شود که رنگ تند مبارزه با تباهی­ها و فساد را به خود می­گیرد.

وی می­افزاید: جوانان امروز کمتر با عطار آشنا هستند و بیشتر حافظ و سعدی می­خوانند که علت آن را باید به وزین بودن زبان و پختگی کلام این بزرگان مرتبط دانست. مفاهیم شعر عطار بعد از این که به کمال می­رسد، در شعر حافظ آراستگی­های لازم را می­یابد و آنچنان می­شود که همه اقشار جامعه به ویژه جوانان جست­وجوگرا را جذب می­کند. بنابراین شعر قبل از حافظ و سعدی، مثل مصالح خامی هستند که در غزل­های حافظ و سعدی به شکل نهایی خود می­رسند و به شکل شگفت­انگیزی متجلی می­شوند.

وی ادامه می­دهد: عرفان عطار مایه اصلی شاعران پس از اوست که بیشترین نمود آن را در حافظ می­بینیم. تصوف در زبان حافظ فقط حالت عرفانی ندارد و به یک سلاح برنده برای مبارزه با پلیدی­ها تبدیل می­شود. زبان حافظ یک بیان تراش­خورده، شفاف و درخشان است که جوانان با آن بیشتر ارتباط برقرار می­کنند و چونان آینه­ای، دردها و شادی­های خود را در آن می­بینند؛ اما جوانان نباید از اعجازگری­های عطار، شاعر بزرگ پارسی­زبان غافل باشند.