به پاسداشتِ روز خبرنگار

گاهی به آسمان نگاه کن

محسن دانش

پرده اول: روزنامه­ها را تند تند ورق می­زنی، از لابلای تیترها و خبرها، سرک می­کشی به آن سوی سوتیترهای ریز و درشت صفحه­ها؛ شاید بتوانی ردّی بگیری از کبوتری که قرار بود در دل سطرهای روشنایی متولد شود.

به خودت می­گویی: عاقبت، از ناکجای روزهای آفتابی، دلم را گره می­زنم به رؤیاهای خاکستری آدم­های بی­فرجام؛ که از تمامِ ناتمامِ خواب­هاشان ستاره می­چینند وُ در انتظار ماهی­های همیشه عاشق، پیر می­شوند.

پرده دوم: به سرزمینی می­اندیشی که آدم­هاش بلد نیستند گریه کنند و گاهِ دلتنگی با پرستوهای سر به هوا، قدم می­زنند.

روزنامه­ها را تند تند ورق می­زنی وُ از پیاده­رو خیابان زندگی، برای آدم­های مسخ شده پشت چراغ قرمز، دست تکان می­دهی. حالا در این سوی دنیای آدم برفی­ها، از پنجره­ای که به سوی ملکوت باز می­شود؛ هر روز خدا، مردی با دست­های سیمانی، نقش شور می­زند بر سپیدی صفحه­های روزنامه­ها تا شاید، روزی روزگاری از همین کوچه بغلی، یک نفر که شبیه هیچکس نیست، خبر از تولّد کبوتری بدهد که پیام­آور دوستی و مهربانی­ست.

روزنامه­ها را تند تند...؛ ورق برمی­گردد، گاهی به آسمان نگاه کن.