وقتی عروسک­ها شاعر می شوند

محسن دانش

شب/ داخلی/ سالن تالار حافظ

پرده­ها کنار می­روند. سالن تاریک می­شود. سکوت مطلق، موسیقی حماسی با ضرباهنگ تند، همه را به خود می­آورد. عروسک­های خوش­ساخت روی صحنه می­آیند... کمی بعد آواز پردرد و تکان­دهنده حافظ و به دنبالش فریادها و ناله­های جمعیت هراسان و در حال فرار از غلامانی که با قساوت آنها را از پا در می­آورند.

شاه ابو اسحاق اینجو بر صُفه­ای که به زودی به قتلگاه او بدل خواهد شد، با دستانی بسته دیده می­شود. مادر شاه خود را به پای او می­اندازد، اما شاه ابو اسحاق در اندیشه آن است که چگونه کسانی که تا دیروز به نام من سوگند می­خوردند، اکنون به تماشای ذلت من آمده­اند. در ادامه ورود امیر مبارزالدین که با خشونت با مادر شاه برخورد می­کند و به دستور او شاه ابو اسحاق با بی­رحمی کشته می­شود. مادر شاه ابو اسحاق ناباورانه و دردمندانه بر جسد فرزند خویش می­گرید و زنان عزادار شهر بر این روزگار تیره شیون می­کنند. حافظ از گوشه­ای ظاهر شده و شتابان خود را به مادر می­رساند و با تأسف و دریغ بر این احوال سوزناک می­خواند.

گورستانی متروک، مویه و زاری جمعیتی سوگوار در کنار جسد خون­آلود شاه ابو اسحاق و مادر داغدارش... حافظ دور از جمعیت در حالی که خود را به دست باد و باران سپرده، مویه می­کند.

اپرای «حافظ» به عنوان پنجمین اپرای گروه تئاتر عروسکی «آران» به نویسندگی و کارگردانی «بهروز غریب­پور»، این روزها در تالار حافظ شیراز روی صحنه است. کاری شایسته و درخور که با خوانندگی «علیرضا قربانی» و آهنگسازی و رهبری ارکستر «امیر پورخلجی» فخامتی چندباره یافته و به اثری ملی و مستحکم بدل شده است.

غریب­پور که در کارنامه هنری­اش، آثار شاخصی چون «مولانا» و «عاشورا» نیز به چشم می­خورد، ارادت خود را به حافظ چنین بیان می­کند: در آن سال­ها که آسمان قاعده­ی دیگر داشت و من کودکی سرمازده و بیمار بودم، از شعر حافظ گر می­گرفتم و اکنون با خواندن هر غزلی از او، درس امیدی و جان و نگاه تازه­ای می­گیرم و هر روز بیش از پیش به این باور می­رسم که زبان و ذهن و روح حافظ آسمانیست: بخشنده، چنان که باور داریم، امیدبخش چنان که باید باور داشت،  اما خوفناکی این آسمان به هنگام رعد و برق و توفان مرگبار در ورای بندبند غزلیاتش را نیز با گوش جان می­شنوم و ای کاش تماشاگران مشتاق لسان­الغیب باورم کنند و امید نهفته در جان این اثر را دریابند.

شب/ داخلی/ خرابات

زمان گذشته و امیر مبارزالدین، شاه خونریز شیراز شده است. خوش­باشان و عبید زاکانی که به دور از چشم گزمه­ها آمده­اند تا عقده­گشایی کنند... و اندکی بعد، صدای شیهه چند اسب و ورود مزدوران و حمله آنها به خراباتیان. عبید زاکانی بی­توجه به آنها به داستان­گویی­اش ادامه می­دهد. مزدوران عبید را زیر ضربات مرگبار، کشان کشان با خود می­برند.

کمی بعد... سوزاندن اشعار حافظ در زندان شهر... در پی اعتراض و حمایت عبید از حافظ، غلامان به دستور امیر مبارزالدین او را تا سرحد مرگ مورد ضرب و شتم قرار می­دهند. شاه شجاع با اعتراض و خشم و ناخشنودی صحنه را ترک می­کند.

شب/ داخلی/ بارگاه امیر مبارزالدین

حافظ روبه­روی امیر مبارزالدین ایستاده و در برابر آتش­بیاران معرکه، شاعر درباری و وزیر به اتهامات پاسخ می­گوید و در ادامه حافظ رنجیده و خشمناک از دربار خارج می­شود. غلامی با سر و روی خونین وارد می­شود و پس از خبر دادن از شورش مردم به سرکردگی شاه شجاع هلاک می­شود. جمعیت به حمایت شاه شجاع وارد می­شوند و درباریان را محاصره می­کنند. شاعر درباری و وزیر با ذلت به زانو می­افتند که با اشاره شاهزاده، آنها را گردن می­زنند. شاهزاده با خشمی فزاینده رو به پدرش می­خواند و با اشاره او با فرود آمدن ضرباتی او نیز به هلاکت می­رسد.

به حرف­های غریب­پور که فکر می­کنم؛ به عشقی که به حضرت حافظ دارد، به زحمتی که برای این اپرای محلی کشیده است، به بودجه ناچیزی که به گروهش داده­اند و... دلم می­گیرد. به خودم می­گویم کاش وضع هنرمندان، بهتر از این بود. کاش اپرای سعدی و فردوسی و... هم ساخته می­شد و هزاران کاش دیگر. خاطرم می­آید که یکی دو سال پیش، سخت به فکر نوشتن اپرای «زریاب» افتاده بودم. هنرمندی که در حقش بسیار بی­انصافی شده، بزرگی که اولین هنرستان موسیقی دنیا را تأسیس کرد، آن هم در قلب اسپانیا، یعنی «کوردوبا» که آن زمان در قلمرو مسلمانان بود؛ اما به دلیل مشکلات مالی و نبود نیروی انسانی متخصص، متوقف شد.

به خودم می­آیم. انگار میان خرابه­های تخت جمشید گم شده­ام.

شب/ خارجی/ خرابه­های تخت جمشید

محمد گلندام بشارت سرنگونی امیر مبارزالدین را به حافظ می­دهد. شاعران دیگر (سعدی، خواجوی کرمانی، مولوی و خیام) وارد شده و از بی­اعتباری قدرت­ها و جباران و بی­توجهی آنها به عدل و داد و لطف و کرم و بخشندگی می­خوانند. نقش برجسته­های تخت جمشید در حال سماع وارد می­شوند؛ گویی رستاخیز مردگان است و موعد دیدار با جهان فانی. ساحل دریا و شیون مرغان دریایی و صدای امواج کوبنده. محمد گلندام در کنار حافظ زانو زده و کوشش می­کند او را متقاعد کند، ترک وطن نکند.

اشکم سرازیر می­شود. بی­اختیار می­گویم: حافظ نرو، بمان، شیراز بی­ تو لطف و صفایی ندارد. این شهر پر راز و رمز را با تو می­شناسند. اگر تو نباشی/ چه کسی می­تواند/ اگر تو نباشی...

مبهوت و مات عروسک­های جان گرفته روی صحنه هستم.

شب/ خارجی/ آرامگاه حافظ

ایستاده­ام کنار حافظ. شاخ نبات چون وهمی بر او ظاهر می­شود. حافظ دیگر توان ایستادن ندارد و می­داند که این مرگ است که او را به خود فرا می­خواند و در همان نقطه و در شهر شیراز، شهر محبوبش جان می­سپارد. دلم می­خواهد فریاد بکشم. اما انگار نمی­توانم، بغض مرگباری گلویم را فشار می­دهد. صورتم عین سنگ شده، بی­حرکت، حتی پلک هم نمی­زنم. رو به تماشاگران با دست­هایم سعی می­کنم، این واقعیت تلخ را هشدار دهم، بی­اختیار زانو می­زنم. رو به رویم سکوت حزن­انگیز و اشک­هایی که قرار ندارند و...

چراغی روشن می­شود. صدای کف ممتد تماشاگران، سالن را به لرزه درمی­آورد.

نشسته­ام روی صندلی، موبایلم که روی سکوت است، دارد خودش را خفه می­کند. محلش نمی­گذارم. دنیای خودم زیباتر است.

شب/ خارجی/ محوطه جلو تالار حافظ

تماشاگران اپرای حافظ، گروه گروه در حالی که درباره اپرای یاد شده سخن می­گویند به سمت خانه­هایشان می­روند... یکی می­گوید: چه شاهکاری، بابا ای والله، خیلی زحمت کشیده بودن؛ من که اصلاً یادم رفت تو سالنم! دیگری می­گوید: همیشه عروسک­ها را متعلق به دنیای کودکان می­دانستم. حالا نظرم عوض شد، بنده خدا، حافظ هم چه سختی­هایی کشیده، همیشه فکر می­کردم که او در ناز و نعمت شعر می­گفته!

کم­کم صداها محو می­شوند. ترجیح می­دهم کمی راه بروم و فکر کنم به اپرای حافظ، به نقاط قوت و ضعف­اش. به نظم و هماهنگی فوق­العاده کارگردان و اعضای گروهش، به نورپردازی و صدابرداری کم­نقص آن، به عروسک­های خوش­ساخت و صحنه­آرایی­های متناسب با موضوع هر صحنه و... و از آن سو به اصرار زیاد کارگردان بر شعرسرایی پرسوناژهایش و دور شدن از حالت نمایشی و نزدیک شدن به نمایش­های رادیویی، همچنین قطع شدن ارتباط حس مخاطبان به دلیل متوجه نشدن صحنه­ها و نوع روایت که گاهاً آنها را خسته می­کرد. به موسیقی حرفه­ای اما شلوغ اپرا که امان تفکر را از مخاطب می­گرفت و در بسیاری از موارد غالب بر صحنه­های نمایش می­شد. به عبارت بهتر، مخاطب به جای درگیر شدن با نمایش، به موسیقی گوش می­داد و کارکرد اپرا در این حالت، بیشتر شبیه کنسرت­های موسیقی ایرانی می­شد. به حرکت اسب­ها که با وجود زحمات بسیار عروسک­گردان­ها، خوب نبود و بیشتر از حد معمول به چشم می­آمد. به نخ­های عروسک­ها که به اعتقاد من زیاد دیده می­شد و در نهایت به ترتیب صحنه­ها که می­توانست از حالت خطی صرف تاریخی دوری جوید و کمی مدرن­تر بر اساس کارکرد سینمایی شکل گیرد.

و راستی... صحنه جان سپردن حافظ، کوبندگی لازم را نداشت. مثل بقیه صحنه­ها کار شده بود. به واقع اوج اپرا، خوب از کار در نیامده بود.