پنج پرده
پنج پرده
محسن دانش

پرده اول: از مهتابیِ روزهای بی انجام تا رویای لاک پشت های خواب نما شده، برای او که از قصه های مادربزرگ، «شنل قرمزی» یادش مانده بود وُ از زمستان بی شاپرک، آدم برفی های یک لاقبا؛ فرقی نمی کرد از کجایِ ناکجای دلش، هوار بکشد وُ پشت آلونک های حلبی آبادِ جزیره ی مرجان ها، برای سیاره ونوس، «امن یجیب» بخواند. یکبار هم که روی شروه های دریایی، نقش شور می زد وُ پای صنوبرهای افسرده ی خیابان زندگی، طرح صبح؛ یادش آمد چقدر برای جیرجیرک های فیروزه ای، قصه درد وُ چقدر روی تلواسه های چشم هاش، رنگِ دلواپسی.
پرده دوم: همیشه پشت آوازهای شاد، زهر خند تلخی لبخند می زند. انگار همین امروز بود که از دیروزهای ابری، قد می کشید به فردای غبار آلود وُ مدام زل می زد به زالزالک های کُزاز گرفته آن سوی سوسوهایِ پیرمرد کتابفروش که از خواب پرستوهای پاییزان، «پائلوکوئیلو» به یادش می آمد وُ از فلسفه ی «دکارت»، «دنیای اسباب بازی ها». اینجا کسی برای نیامده ها، اسپند نمی سوزاند وُ روی آوازهای خاکستری و شرجی گرفته، پلک نمی زند. همین که بخواهی از کفشدوزک های توی خیابان، ردِّ ستاره ها را بگیری، فانوس به دست شهر دقیانوس، پر می شوی از پرنده وُ بغض. بغضی که دست از سرت بر نمی دارد.
پرده سوم: زمین را می چرخانی، آنقدر که رویای زمینی بودن از یادت برود وُ با دستانی تاول زده، روی کهن ترین قاره ی کهکشان نوری، برای مریخی های بخت برگشته از سبک هندی می گویی وُ پشت سر هم فوت می کنی به ریل های راه آهن شمال- شمال که هرگز از جایشان تکان نمی خورند.
قرار بود یا نبود، یادت نرود از نمی دانمِ چهل سالگی ات نقبی بزنی به پایانه های همیشه منتظر که از عطرِ نگاه های خیس سرشار است وُ تفاوتی ندارد از کدام سمت جغرافیایی عبور کنی. قرار بود یا نبود، مهم مجسمه های سر چهارراه ها هستند که پیر می شوند و تو بی چراغ وُ علامت دل می بندی به جیرجیرکهای عاشق ماه.
پرده چهارم: یکبار هم به احترام ستاره های دم صبح، کلاه بردار از سر و در ابتدای جهان، برای کودکان از خواب پریده، لالایی بخوان. لالا، لالا، گل پونه/ کسی آواز نمی خونه/ همیشه پشت هر زخمی/ یکی قدر تو می دونه/ لالا، لالا، گل زیره/ دلامون شکل زنجیره/ همیشه پشت دریاها/ یکی در خواب می میره
پرده پنجم: خدا می داند، انگار سیصد وُ شصت وُ پنجمین روز زمین، فرصت خوبی است تا عروسکهای شیشه ایِ دوباره، با چشم های نیمه بسته، مراقبه کنند وُ با سپیدارهای نیمه خشک لبه ی دنیا، قرار بگذارند. خدا می داند، انگار کسی که می خواهد، از نمی خواهدِ روزهایش، پر می کشد به کوه های آلپ وُ از برفهای «کلیمانجارو» برای «پیرمرد و دریا» دعا می خواند تا «صدسال تنهایی» مارکز به «ایلیاد» هومر غبطه بخورد وُ هر روز یک نفر که شبیه خودش نیست، به خاطر ردّپای انسان روی ماه، بزرگ تر شود.
خدا می داند، انگار نه انگار که روزی روزگاری، در همین کوچه ی بن بست، مردی، که می خواست مهربان باشد از سرناچاری، خواب هایش را فروخت و با لاک پشت های خواب نما شده ی جزیره ی مرجان ها، به پاسداشتِ سوزنبان پیرِ رویاهای نیلوفری، دلش را گره زد به جغرافیای بی چراغ وُ علامت، به کفشدوزک های طبقه هفتم، آنجا که برای نیامده ها اسپند نمی سوزانند وُ روی ستاره های بی انجام، قطار نمی کشند.
خدا می داند، شاید از همیشه های جاری، پُر می شوی از پرنده وُ فانوس و با هرچه دود، هرچه آهن، به ناخدای چشم های خیس دخترکانی که عادت ندارند، سهراب بخوانند؛ دخیل می بندی وُ گاه بیداری، از سردترین نقطه ی زمین، برای چلچله های از چلّه گذشته ی شهر، قصه: یکی بود، یکی نبود/ زیر گنبد کبود/ آدمای بی نبود/ دلای خسته چه زود/ کاشکی یک پرنده بود/ یا نبود هرچی که بود/ یکی بود، یکی نبود/ زیر این تاولِ دود/ شاعری که مرده بود/ شاعری که گریه بود/ یکی بود، یکی نبود/ آدمای هرچی بود/ دلای خسته، خمود/ هرچی بود، هرچی نبود/ یکی بود...
محسن دانش-تولد 1346 در شیراز-مدیر مستر کلاس استاد خوان مارتین(84) و استاد پاکو پنیا(87)-تدریس گیتار فلامنکو .کلاسیک.پاپ از سال(76) تا کنون-شاعر- نویسنده-منتقد سینما- خبرنگار برتر جشنواره ی فیلم فجر شیراز(85) -تقدیر از جامعه ی اسلامی دانشجوبان علوم پزشکی شیراز در مراسم تجلیل از فعالان سینما و تاتر و اساتید علمی کشور (81)-کسب رتبه ی اول پوشش خبری از کانون پرورشی فکری کودکان و نوجوانان فارس -تقدیر از دانشگاه شیراز برای هفته یژوهش و فناوری فارس(87)تقدیر از حوزه ی هنری فارس(86)-تقدیر از اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی فارس(80)-تقدیر از جشن واره ی شعر و موسیقی جهاد دانشگاهی و...