نگاه «منصور پایمرد» به رندان قلندر و دلق بسطامی در اشعار حافظ

خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم

 

محسن دانش

«در تقابل با خرقه صوفی، شطح و طامات، دلق بسطامی و سجاده طامات، خلوتیان و پیر مناجات، می­بینیم که حافظ، خرابات، رندان قلندر، چنگ صبحی و جام صبوحی را قرار داده است.»

این جمله را «منصور پایمرد» حافظ­پژوه دیارمان به انگیزه 20 مهر، بزرگداشت لسان­الغیب بر زبان می­راند و اظهار می­دارد: استاد گرانقدر، محمدرضا شفیعی کدکنی در کتاب مستطاب «قلندریه در تاریخ» که پژوهشی همه­جانبه در تاریخ و شکل­گیری این مکتب و تأثیرات و تأثرات آن در ادب فارسی است، در بخش 26 این کتاب با نام «جایگاه بایزید در نظام قلندریه» با آوردن این بیت حافظ: «سوی رندان قلندر/ به رهاورد سفر/ دلق بسطامی و سجاده طامات برید» در پیشانی کتاب خود می­گوید:

«این دلق بسطامی که خواجه شیراز می­خواهد، به ره­آورد سفر، برای «رندان قلندر» ببرد چه نوع دلقی بوده است؟ جای دیگری، در هیچ اثری از آثار نظم و نثر صوفیه، اشاره­ای به دلق بسطامی به یاد نمی­آورم. بعد از حافظ و به تقلید از زبان شعری او ممکن است شاعرانی تعبیر دلق بسطامی را آورده باشند. اما قبل از حافظ، ظاهراً، در جایی این تعبیر دیده نشده است. با این همه هرگز نباید فراموش کرد که حافظ، در این­گونه موارد، اهل بافتن و قافیه ساختن نیست. اسلوب هنری او چنین روشی را برنمی­تابد. پس باید پذیرفت که چیزی به نام دلق بسطامی در میان صوفیه و یا قلندریه رواج داشته است که او، درین سفر، بـدان اشـــــارت می­کند.»(1) 

در این گفته و اظهار نظر  استاد شفیعی کدکنی دو نکته قابل تأمل است و جای چون و چرا دارد:

اول، با وجود آن که می­گویند در هیچ اثری از آثار نظم و نثر قبل از حافظ تعبیر دلق بسطامی دیده نشده است، اما باز تأکید دارند که باید پذیرفت چنین چیزی به نام «دلق بسطامی» وجود داشته است که حافظ آن را می­خواهد به ره­آورد سفر، به سوی رندان قلندر ببرد. پس استاد شفیعی کدکنی، دلق بسطامی را به معنای حقیقی آن گرفته و آن را نوعی لباس صوفیانه یا قلندرانه دانسته­اند که پوشیدن آن بین قلندران رایج بوده است.

دو دیگر، شفیعی کدکنی، دلق بسطامی را در این بیت، به نظر مساعد نگریسته  و آن را از دیدگاه حافظ دارای  ارزش دانسته است که «رندان قلندر» با همه آزادگی و بی­تعلقی از گرفتن آن شاد می­شوند.

 اجازه بدهید ابتدا به بحث درباره نکته دوم بپردازیم و بعد به سراغ مطلب اول برویم.

سه بیت آغازین غزل مورد بحث را با هم بخوانیم تا کمی در حال و هوای آن قرار بگیریم:

 خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم  

شطح و طامات به بازار خرافات بریم

 سوی رندان قلندر به ره­آورد سفر              

دلق بسطامی و سجاده طامـــات بریم

تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند           

چنگ صبحی به در پیر مناجات بریم(2)

1) در بیت اول حافظ نظر خویش را به صراحت درباره «شطح و طامات» بیان می­کند و این قبیل اعمال صوفیانه را  جزو خرافات و زیاده­گویی قرار می­دهد.

2) در بیت دوم اگر معنای دقیق «دلق بسطامی» را ندانیم ـ که در این جا نمی­دانیم ـ اما حافظ با قرار دادن این ترکیب در کنار «سجاده طامات» نشان داده است که نمی­تواند نظر خوشایند و مطلوبی نسبت به این دلق داشته باشد، هرچند که منتسب به نام بزرگ و عزیزی چون بایزید باشد. و این «دلق بسطامی» هم باید چیزی باشد در حد همان «سجاده طامات». و اگر «دلق بسطامی» را لباس خاصی فرض کنیم که بین صوفیه دارای احترام و ارزش بوده است، با واو عطفی که حافظ بین این تعبیـــــــر و «سجاده طامات» آورده،  ناگزیر سجاده طامات را هم باید نوعی سجاده مخصوص بگیریم که بین رندان و قلندران رواج داشته و آنها با دیدگاه احترام به آن می­نگریستند، کـــه حــافظ به عنوان ره­آورد سفر می­خواهد آن را برایشان هدیه بیاورد. در حالی که ما در بیت قبل، نظر خواجه شیراز را به روشنی درباره طامات دیدیم.

3) در مصراع اول بیت اول، حافظ از ما می­خواهد تا با یاری یکدگر، خرقه صوفی را به خرابات ببریم. چرا؟ چون، چنان که می­دانیم خرقه در شعر حافظ نماد ریا و رعونت و زهد و خویشتن­پرستی است، و خرابات رمز وارستگی و بی­تعلقی و خرق عادات است. پس در این مصراع حافظ به نقد رفتار صوفیان پرداخته و در مصراع دوم همین بیت، متعرض ویژگی اخلاقی دیگری از صوفیان شده است که در گفتار آنها رخ می­دهد، و آن شطح و طامات­گویی آنهاست. بنابراین فضای معنایی حاکم بر سه بیت آغازین این غزل، و بافت و محمل سخن به ما اجازه نمی­دهد که بخواهیم «دلق بسطامی و سجاده طامات» را به نظر مساعد نگاه کنیم و به آن بار مثبت بدهیم. در بیت دوم، «رندان قلندر» در جایگاه «خرابات» در بیـت اول نــشسته و«دلق بسطامی و سجاده طامات» معادل خرقه صوفیانه قرار گرفته است، که باید به بازار قلندر برده شود تا بی­ارزشی آن آشکار گردد. و همان­گونه که خود استاد اشاره کرده­اند، قلندری که حافظ در شعر خویش آفریده ربطی به قلندر تاریخی عصر حافظ ندارد:

«آن چهره ملکوتی قلندر ـ که در شعر حافظ «خشت زیر سر بر تــارک هفت اختر پای دارد» هیچ­گونه نسبتی با واقعیت تاریخی و اجتماعی قلندریه عصر حافظ ندارد، اما حافظ در جهان آرمانی خویش چنین تبلوری به کلمه «قلندر» داده است که در ذهن خوانندگان شعر او، روز به روز، عزیزتر و قدسی­تر و ارجمندتر می­شود»(3)   

این حرکت از زهد به سمت عشق ، و از پای­بستگی به عادات به سوی رهایی و سرخوشی و خرق عادات، به بیت سوم هم کشیده می­شود. راوی از مـــا می­خواهد تــــــا به همراهی او «چنگ صبحی» به در زاویه یا صومعه پیر مناجات ببریم و با نواختنش، پیر را از صومعه بیرون کشیم تا به تبعیت او، خلوتیان دیگر نیز دست از عمل دراز خود باز کشند و از زاویه­های خود بیرون آیند و جام صبوحی گیرند. پس در هر سه بیت به قول کدکنی، تجـــاوز به «تابو»­ها دیده می­شود. و در غزل مورد بحث، این تابوها چیزهای مقدس و مورد احترام صوفیه است. در تقابل با (خرقه صوفی، شطح و طامات، دلق بسطامی و سجاده طامــات، خلوتیان و پیر منـاجــات) می­بینیم که حافظ (خرابات، رندان قلندر، چنگ صبحی و جام صبوحی) را قرار داده است.

اما نکته اول، که فرموده­اند که با همه جست­وجوها، اشاره­ای به «دلق بسطامی» در آثار نظم و نثر ماقبل حافظ نشده است، باید گفت به احتمال نزدیک به یقین این ترکیب ساخته خود حافظ است. و این تعبیر را خواجه شیراز احتمالاً باید بر اساس این شطح معروف «لیس فی جبتی سوی الله»، (نیست اندر جبه­ام الا خدا)، که به بایزید نیز منسوب داشته­اند، ساخته باشد.(4) همان­گونه که مولانا هم در مثنوی معنوی این شطح را از بایزید می­داند:

«با مریدان آن فقیر محتـــــشم

بایزید آمد که: نک یزدان منم

گفت مستانه، عیان، آن ذوفنون                 

لا اله الا انــــا، ها! فــاعبدون

گفت: این بار ار کنم من مشغله                  

کـــاردها بر من زنید آن دم هله

حق منزه از تن، و من بــــا تنـم                   

چون چنین گویم، بباید کشتنم

و بعد به هر مریدی کاردی می­دهد و سفارش می­کند که اگر چنین سخنانی از دهان من خارج گشت حق دارید مرا بکشید. اما بعد:

چون همای بی­ خودی پرواز کرد               

آن سخن را بایزید آغاز کرد

«نیست انـــــدر جبه­ام الا خدا                

چند جویی بر زمین و بر سما؟»(5)

-----------------------------------

پی­نویس:

1ـ قلندریه در تاریخ، محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران، سخن، 1386، ص 186

2ـ دیوان حافظ، خواجه شمس­الدین، تصحیح پرویز ناتل خانلری

3ـ قلندریه در تاریخ، ص 3

4ـ این شطح جز بایزید، به بزرگان دیگری هم نسبت داده شده است. شفیعی کدکنی در تعلیقات اسرارالتوحید آورده: «با این که ابن خلکان «ما فی جبتی سوی الله» را از سخنان حلاج می­داند ولی عبارت «لیس فی الجبه سوی الله» به عنوان شطح ابو سعید شهرت یافته و روزبهان بقلی تفسیری از آن دارد که در شرح شطحیات می­توان دید.  اسرارالتوحید، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، بخش دوم، ص 816

5ـ مثنوی معنوی، دفتر سوم، تصحیح دکتر محمد استعلامی، انتشارات زوار، 1372، ص1899