زهرا شایسته­فرد، هنرمند نویسنده:

نوشتن یافتن گمشده­ی درون است

ناشرم می­گفت: اگر پیتزافروشی می­زدم، موفق­تر بودم

محسن دانش

«امروز آخرین روز اقامتمون تو مشهده و می­خوایم واسه بار آخر بریم حرم امام رضا (ع)... خاله فرح می­گه: «آدم نباید با امام رضا (ع) خداحافظی کنه، چون خداحافظی معنی وداع رو می­ده. بلکه باید به امید دیدار دوباره نیت کنه و بره زیارت تا بازم از طرف آقا طلبیده بشه.» حرفش خیلی به دلم نشست؛ این بود که واسه بار آخر رفتیم زیارت، تو دلم نجوا کردم و گفتم: «ای امام غریب! ازت می­خوام بازم منو بطلبی تا دوباره بیام پابوست. ازت می­خوام همه رو به راه راست هدایت کنی و زندگی ما رو به یه زندگی ساده و پاک تبدیل کنی. التماس می­کنم شفاعت همه­ی ما رو پیش خدا بکنی تا از گناهمون بگذره و ببخشدمون. ای امام هشتم! کاری کن که این آخرین دیدارمون نباشه و بازم بتونم بیام زیارت مرقد پاکت...»

این کلمات بخشی از کتاب «خاطرات یک بی­گناه» به قلم «زهرا شایسته­فرد» نویسنده شیرازی است که در 18 فصل توسط انتشارات «ارمغان گیلار» به چاپ رسیده است.

او می­گوید: «خاطرات یک بی­گناه» بیانگر دردی اجتماعی است که هر کدام از ما به نوعی آن را لمس، تجربه و حداقل مشاهده کرده­ایم؛ چرا که بسیاری از انسان­های معصوم و بی­گناه هستند که ناخواسته و صرفاً به دلیل شرایط جوی نامساعد و محیط زندگی خود ممکن است دست به اقدامی جنون­آمیز بزنند که آنها را از دید مردم به فردی پلید و جنایتکار تبدیل نماید؛ در حالی که اگر واقع­بینانه به قضیه نگاه کنیم، خواهیم دید که در اصل مقصر نیستند.»

و می­افزاید: «این کتاب، بیانگر مشتی از هزاران انسان معصومی است که ناخواسته در راه زندگی خود به جادوی جرم و بزهکاری کشیده شده­اند... و وقتی منصفانه قضیه را بررسی نماییم، به این نتیجه می­رسیم که اگر هر کدام از ما – که ادعای فرزانگی داریم – جای آنها می­بودیم، مسلماً عمل قضاوت را انجام نمی­دادیم. در صورتی که وقتی پای داوری به میان می­آید با تازیانه خشم و نفرت آنها را از خود می­رانیم و بی­رحمانه محکومشان می­کنیم؛ محکوم به جرمی که ناخواسته مرتکب شده­اند.»

«زهرا شایسته­فرد» شرایط کتابخوانی در حیطه ادبیات داستانی را نامطلوب توصیف می­کند و می­گوید: متأسفانه بسیاری از جوانان ما با آثار بزرگانی چون «جمالزاده» که او را پدر داستان­نویسی مدرن می­شناسند، بیگانه­اند. آنها اغلب به دنبال داستان­های راحت­الحلقومی هستند که بتوانند آن را در عرض یکی دو ساعت بخوانند و این اصلاً خوب نیست. داستان باید تفکر برانگیز باشد و قوه تخیل و شعور مخاطب را به چالش بکشد و برای او تلنگری باشد؛ نه صرفاً یک سرگرمی ساده.

او به زنده­یاد «سیمین دانشور» اشاره می­کند و می­افزاید: نویسندگان واقعی، رسالت سنگینی بر دوش­شان است، آنها برای خلق یک اثر ادبی سال­ها سختی و مرارت می­کشند و بدون هیچ چشمداشتی قلم می­زنند. مثلاً زنده­یاد سیمین دانشور برای نوشتن رمان «سووشون» مدتها در ایل زندگی کرد و سختی­ها را به جان خرید و حالا می­بینید که این اثر شاخص چگونه در دل تاریخ ادبیات این سرزمین جای گرفته است. یا در مثال دیگری «گابریل گارسیا مارکز» را مشاهده می­کنیم که چگونه حکایت رنج­های ملت­اش را در شاهکاری مثل «صد سال تنهایی» با آن قلم شیوا و تأثیرگذار به تصویر می­کشد. گویی تمام کلمات کتابش نفس می­کشند و با مردم کوچه و بازار زندگی می­کنند.

این نویسنده با گلایه از وضعیت و جایگاه نویسندگان و عدم حمایت­های مالی لازم از این قشر می­گوید: متأسفانه آن طور که باید و شاید از نویسندگان حمایت نمی­شود. ناشرم چندی قبل می­گفت اگر پیتزافروشی می­زدم، موفق­تر بودم و با این اوضاع و احوال نمی­دانم چه باید بکنم؟!

 و ادامه می­دهد: بسیاری از اوقات سوژه­هایم را کنار می­گذارم و به دلیل اینکه نویسندگی در ایران به شکل حرفه­ای دنبال نمی­شود و اغلب نویسنده­ها از راه دیگری غیر از نویسندگی امرار معاش می­کنند؛ به شدت درگیر روزمره­گی­ها و مسایل اقتصادی زندگی می­شوم.

شایسته­فرد در خصوص رمان «دختر زشت» هم که آن را در بیست و دو فصل توسط انتشارات «ارمغان گیلار»به بازار کتاب ارائه کرده، می­گوید: جهان چون چشم و خط و خال و ابروست/ که هر چیزی به جای خویش نیکوست. زمانی که خدا انسان را با تمام خوبی­هایش خلق کرد و از روح خود بر قلب او دمید و دستور داد همه مخلوقاتش بر وی سجده کنند، انسان نفهمید که چگونه می­توان در برابر عنایات خداوندی با وجدان خود به تفاهم برسد و در مسیر بندگی­اش سیر کند و به تعالی دست یابد.

او اضافه می­کند: رمان «دختر زشت» داستان انسانی است که خداوند بنا بر حکمت خودش، مصلحت ندیده چهره زیبایی به وی عطا کند اما با وجود حسن صورتش، سیرتی به او ارزانی کرد که به دور از ظواهر دنیوی، مانند آینه صاف و بی­آلایش بود و دلی به زلالی آب داشت. این رمان، حمایتی است از آنچه ما چشم بر آن بسته و دیواری در اطرافش کشیده­ایم، سپس همه چیز را نادیده پنداشتیم، غافل از اینکه آن سوی دیوار، با دیدن ما نیست نشده و هرگز نخواهد شد.

در فصلی از کتاب «دختر زشت» می­خوانیم: «اکنون سال­های سال از آن ماجرا می­گذرد... غروب است و گونه­های افق، شاید از شرم دیدار ستاره­های موعد، گل انداخته است. نگاهم را از پنجره­ی نیمه­باز به بیرون می­اندازم و خیابان را نگاه می­کنم، خیابانی که حاشیه­اش در تملک گنجشک­هاست و خود، در تصرف آدم­های خاکستری و ماشین­های کوچک و بزرگ و روح­های فرسوده! هر وقت خیابان­ها مثل سرنوشت من تاریک می­شوند و ساعت­های دیواری هذیان می­گویند و هر وقت حرفی برای گفتن ندارم، به آینه نگاه می­کنم، به آیینه حسرت­انگیز زندگیم که نوعی دلمردگی را بر جانم می­نشاند.

نویسنده کتاب «دزد عتیقه» در پاسخ به پرسشی مبنی بر نحوه پرداخت وقایع مستند در آثارش می­گوید: من معمولاً سوژه­ها را از متن جامعه می­گیرم، اما در برخی موارد بدون اینکه به محتوای اثر آسیبی وارد شود، از تخیل خودم کمک می­گیرم، اما اعتقادی به شاخ و برگ دادن­های بی­مورد در اصل اثر ندارم.

او نوشتن را مثل گمشده­ای می­داند که در یک آن، پیدایش می­کنی و آنگاه قلم برمی­داری و خودت را می­نویسی، آنقدر که دیگر خودی در میان نباشد و آنگاه نوشته­ها تو را می­سرایند، واژه به واژه و این یعنی تعالی در مکتوب کردن اندیشه، فکر و احساس.

به نظر این نویسنده، سوژه­ها سریع به سراغ ذهن آدم می­آیند، اما هرگز نباید در همان لحظه شروع به نوشتن کرد، گاه گذشت چند ماه، می­تواند به تولید اثری مستحکم­تر بیانجامد.

وقتی از او می­پرسم که تا حالا شده که فکر کنی، حتی یک کلمه هم نمی­توانی بنویسی و خالیِ خالی می­شوی؟ لبخندی می­زند و می­گوید: از تهی سرشار/ جویبار لحظه­ها جاریست... و من زمزمه می­کنم.

و ادامه می­دهد: نوشتن کاری فیزیکی نیست که هر وقت اراده کنی، انجامش ­دهی. نوشتن به ماورا وصل است، به فراسوی روزمره­گی­ها، باید خودش سراغت بیاید.

او مشوق­های اصلی­اش را در امر نویسنده شدن، دایی­اش «حسین کمالی» و خواهرش «مریم» می­داند و می­گوید: آدم وقتی پیتزافروشی­ها را می­بیند، دلش می­گیرد که چرا مردم به نیاز جسمی­شان بیشتر از نیاز روحی­شان اهمیت می­دهند! کتاب­فروشی­ها روز به روز خلوت­تر و اغذیه­فروشی­ها روز به روز شلوغ­تر می­شوند. کاش می­شد کسی این معادله نابرابر را بر هم می­زد.

زهرا شایسته­فرد آرشیوی کامل از مطبوعات زمان قدیم تا کنون را جمع­آوری کرده و معتقد است که یک نویسنده نباید تنها به نوشتن اکتفا کند. نویسنده موفق کسی است که در کنار نوشتن، فیلم خوب ببیند. موسیقی خوب بشنود، مطبوعات را مطالعه کند و از هنرهای دیگر هم در حد توان غافل نشود.

با عزم راسخی که در نگاهش موج می­زند، مطمئن بودم که روزی از او بیشتر خواهیم خواند، اما به ناگاه شیطنتم گل کرد و پرسیدم: - راستی تا حال شده برای خرید کتاب­های مورد علاقه­تان، از هزینه­های ضروری زندگی­تان صرف نظر کنید؟ لبخند تلخی زد و گفت: امسال، لباس عید نگرفتم و پول آن را کامل برای خرید کتاب­های مورد نیازم هزینه کردم! دلم گرفت. به خودم گفتم: کاش روزی برسد که...